#احساس_آرام_پارت_497
_جان فرهاد، عزیزدل من، جون بخواه!
زبانش بسته شد،تنها نگاهش میکرد و قدرت ادای هیچ کلمهای را نداشت، برق اشک در چشمش درخشید که فرهاد خود را به سمتش متمایل کرد و هر دو همزمان گفتند:
_دوسِت دارم
_دوسِت دارم
با هم و در یک لحظه این احساس را داشتند که باید عشقشان را به هم فریاد بزنند، شیرین خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، لبش را به دندان گرفت و سکوت کرد، فرهاد اما با ذوق و هیجان زده نگاهش را به لبهای شیرین دوخته بود خود را نزدیکتر کرد که کلامی دیگر در گوش همسرش زمزمه کند که مادرش از راه رسید و صدایشان کرد:
_بچه ها عاقد اومده، پاشین بیایین اتاق عقد
سری تکان دادند و فرهاد زودتر از جایش بلند شد، دستش را دراز کرد و شیرین با لبخند دست کوچک و انگشتان خوش تراشش را در دستان محکم و استوار فرهاد گذاشت، هر دو با لبخند و میان هلهله و شادی فامیل و مهمانان وارد اتاق عقد شدند، در لحظهی خواندن خطبه عقد، دلهرهای مثل زلزله قلب هر دو جوان را به بازی گرفته بود، دلهرهای شیرین و زیبا که نشان میداد تا ساعاتی بعد این دو برای همیشه به هم تعلق خواهند گرفت، قرآن بزرگی روی پای شیرین بود و دستش را به لبههای جلد آن گرفته بود و خیره به صفحات قرآن در دل برای آیندهشان با هم دعا میکرد.
قلبش تند تند میزد که دستی روی دستش قرار گرفت، سرش را بالا گرفت و چشمش به چشمان مهربان فرهاد افتاد، دستش را به دست فرهاد سپرد که عاقد برای سومین بار خطبه را خواند و منتظر جواب عروس شد، شیرین زل زده در چشمان فرهاد با صدای لرزانی که حاکی از هیجان بیش از حدش بود بلند و رسا گفت:
_بله، برای همیشه و تا ابد بله
romangram.com | @romangram_com