#احساس_آرام_پارت_498
لبخند فرهاد بیشتر کش آمد، چشمان مردش میدرخشید، از اشک بود یا شوق نمیدانست! تنها میدانست قلب این مرد متعلق به اوست، برای همیشه و تا ابد قلب خودش را تقدیم به این مرد کرد و با جوابی که فرهاد هم به عاقد داد اکنون این دو برای همیشه همسر و همراه هم شدند، هدیهها با خوشحالی به عروس و داماد تقدیم شد و ساعاتی بعد آن دو در میان مهمانان، رقص آخر مجلس را انجام دادند و وقتی عکاس از اعضاء هر دو خانوادهی فرهادی خواست در قاب دوربینش قرار بگیرند فرهاد دستش را پشت کمر شیرین قرار داد و به او زل زد و آرام در گوشش خواند:
آمدنت
فانوسی بود
برای منِ گمشده در، دریای خاطرات...
آمدنت
درست مِثل ماه بود
روشنی بخشید
دنیای تاریکم را
romangram.com | @romangram_com