#احساس_آرام_پارت_495

_ من می‌رم پیش آقامون تا آقاتون بیاد پیش شما، مثل اینکه من و ساسان بینتون دوری انداختیم خانوم خانوما

قبل از اینکه شیرین جوابی بدهد از جایش بلند شد، بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشت و با لبخند از او دور شد، حدسش درست بود، با رفتن مهلقا، فرهاد به سرعت از دوستانش جدا شد و به کنار همسرش بازگشت، به محض نشستن رو به شیرین با لبخندی خاص و به گرمی گفت:

_ نمی‌شه اینا ما رو تنها بذارن؟ نیومده افتادن وسط ما دو...

شیرین بیخیال خندید و جواب داد :

_ اتفاقا مهلقا هم همین رو گفت و بلند شد و رفت، انقدر که تابلو نگاه می‌کردی فهمید آقا دوماد دل و حواسش اینجاست که ترجیح دا...

فرهاد عاشقانه نگاهش را به عروسش دوخته بود، نگاه عاشقانه‌اش مانع از ادامه‌ی حرف شیرین شد، شیرین خجالت زده سرش را پایین انداخت و آرام گفت:

_ می‌شه این‌جوری به من زل نزنی؟! خجالت می‌کشم خب...

با قهقهه‌ی فرهاد سرش را بلند کرد و نگاهش در نگاه مرد خندان روبه‌رویش قفل شد، فرهاد سکوت کرد و در نگاه دختر عموی تخسش زل زد و آرام گفت:

_ یادته چقدر منو اذیت می‌کردی که از خجالت آب می‌شدم؟! باورم نمی‌شه که جای ما دو تا با هم عوض شده باشه، یه روزایی بعد از برخوردایی که باهم داشتیم تو خونه و روی همون تخت تمام شب رو به اون برخورد و اون لحظات فکر می‌کردم و هربار به خودم می‌گفتم آخه این دختر چرا یه ذره هم خجالتی نیست! ولی الان می‌بینم از خجالت سرخ شده و مثل یه...


romangram.com | @romangram_com