#احساس_آرام_پارت_494
_ داداش ما دیگه اینجا کاری نداریم، این شایان کدوم جهنمیه؟! بریم ببینمش
فرهاد متوجه شد که ساسان قصد دارد دو خانم را تنها بگذارد بنابراین او را همراهی کرد و با اجازهی شیرین و مهلقا از آنها جدا شدند. به محض تنها شدنشان شیرین که مشتاق شنیدن ماجرا بود گفت:
_ خب، تعریف کن ببینم، نگاهت به ساسان خیلی شیک و تابلو، عاشقانه بود ها...
مهلقا خندید و ترجیح داد که یک راست برود سر اصل مطلب:
_ وقتی دعوتمون کردی رفتم که به عمه خبر بدم، همینکه در باز شد ساسان رو جلو روی خودم دیدم، یه آن خوشحال و شوکه شدم. بعد عصبانی شدم، یادم اومد که تنهام گذاشت و رفت، با عصبانیت قصد داشتم برگردم که دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش. هرکاری کردم ولم کنه نشد، ولم نمیکرد، انقدر بهش فحش دادم، انقدر زدم تو سینهاش هیچی نمیگفت، انقدر زدم تا آروم شدم، همینکه ساکت شدم تو گوشم گفت عاشقتم وقتی تو چشماش نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه، دلم لرزید، پیرهنش رو چنگ زدم که گفت:
_ مهلقا تمام این سالها از ذهن و فکرم بیرون نرفتی، تمام این سالها فقط به تو فکر میکردم، دیگه برنمیگردم، قول میدم، حتی اگر تمام سرمایهام رو از دست بدم برنمیگردم. میخوام تورو داشته باشم...اونقدر گفت و گفت تا منم وا دادم دیگه، عاشقش بودم منم...
شیرین با لذت به دوستش که با شوق و ذوقی وافر تمام اتفاقات این چند روز را برایش توضیح میداد خیره شده بود، مهلقا در آخر به صحبتهایش افزود:
_ خلاصه قرار شد که دیگه برنگرده، یعنی خودش گفت نمیخوام برگردم ، ولی من نذاشتم، گفتم برو کارهات رو انجام بده برگرد، گفت نمیرم مهلقا، دیگه حتی برای یک لحظه ازت دور نمیشم. منم که دیدم اینجوریه گفتم همراهت مییام، قبول کرد که باهم بریم کارهاش رو انجام بده و برگردیم، اینم از ماجرای ما...شما چیشد که این شد؟!
با خندهای بلند و بیخیال منتظر چشم به دهان شیرین دوخت، شیرین با نگاهش در میان جمعیت به دنبال فرهاد میگشت، او را دید که در میان عدهای از دوستانش کنار ساسان ایستاده و با لبخندی جذاب به او چشم دوخته، حتی از آن فاصله برق عشق را در نگاهش میخواند، لبخندی برایش زد و فرهاد با نگاه ذوق زده اش لیوانی که در دست داشت بالا برد و شربت خنک آن را یک نفس سر کشید، مرد محبوبش حواسش به او بود و از دور هوایش را داشت، با تکان دستی به سمت مخالفش نگاه کرد و مهلقا را دید که با لبخندی شیطنت آمیز نگاهش میکند، سرش را به معنی چیه؟ تکان داد که مهلقا کنترلش را از دست داد و با صدای بلندی خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com