#احساس_آرام_پارت_492

_اونجا رو ببین فرهاد!

فرهاد به سمتی که شیرین اشاره داشت نگاه کرد و با دیدن ساسان لبخندی زد و دستش را به علامت سلام بلند کرد، ساسان و مهلقا لبخند بر لب به کنار آنها رسیدند و همه مشغول دیده بوسی و خوش و بش شدند، فرهاد با خنده گفت:

_ فکر نمی‌کردم بیایی ساسان، چه کار خوبی کردی! جات واقعا خالی بود!

ساسان یقه‌ی کتش را با ژست خاصی مرتب کرد و بادی به غبغب انداخت و گفت:

_ معلومه که جام خالی بود! اول اینکه برادر عروسی گفتن رفیق دومادی گفتن، درثانی تو اصلا از من اجازه گرفتی که خواهرمو آوردی اینجا؟!

فرهاد ابرویی بالا انداخت:

_ نه بابا زیادی توهم نزدی داداش؟! ایشون قبل اینکه خواهر شما بشه زن من بود! برو برو سفره‌تو جای دیگه پهن کن...

ساسان خود را به مظلومیت زد و گفت:

_ إ؟! واقعا؟! باشه داداش شما راحت باش، ما بریم سفره پهن کنیم. آبجی شام در خدمت باشیم...


romangram.com | @romangram_com