#احساس_آرام_پارت_491
_ عالی شده! یکی از بهترین فیلمهاییه که گرفتم، کاملا طبیعی و عالی
و به دسته گل در دست فرهاد اشاره کرد و با لبخند ادامه داد:
_ اگه اون دسته گل رو هم بهش بدی دیگه همه چی حله!
فرهاد هم خندید و دسته گل را عاشقانه به سمت شیرین گرفت، شیرین که از بودنش با فرهاد در حضور فیلمبردار خجالت زده شده بود سرش را پایین گرفت و دسته گل را از دستش گرفت، ولی فرهاد آن را رها نکرد، شیرین دسته گل را کشید ولی فرهاد باز هم آن را رها نکرد، مجبور شد نگاهش را به فرهاد بدوزد، به محض گره خوردن نگاهشان به هم فرهاد لب زد:
_ گفته بودم که تو جان منی! گفته بودم که نگاهت رو از من نگیر! گفته بودم که اگر این نگاهت نباشه من میمیرم، گفته بودم! مگه نه؟!
چشمکی زد و شیرین با لبخند سری تکان داد و گفت:
_ گفته بودی!
فرهاد دسته گل را رها کرد و دستانش را روی بازوهای عروسش گذاشت، بوسهای بر پیشانی داغ شده از خجالت شیرین نهاد و دست پیش برد و کلاه شنلش را روی سرش کشید، و شیرین احساس کرد رگهای پیشانیاش از شور عشق مردش به جوش آمده اند، سرش را بالا گرفت و عاشقانه به فرهاد زل زد، فرهاد دیگر تاب دیدن چشمان زیبایش را نداشت، بنابراین او را به سمت ماشین راهنمایی کرد، با سوار شدن آن دو شروین و سپیده هم سوار ماشینی شدند که شروین همراه خود آورده بود تا وقتی عروس و داماد با ماشین خود میروند همسرش را با خود برگرداند.
در تالار همگی منتظر این عروس و داماد زیبا و خوشبخت بودند، با رسیدنشان موجی از هلهله و شادی از میان جمعیت برخاست، با حوصله دست در دست هم از میان جمعیت رد شدند و به جایگاه رسیدند. به محض مستقر شدن در جایگاه مادرانشان به کنارشان آمدند و ضمن تبریک قربان صدقهی هر دو رفتند، کم کم میهمانان به پیست رقص رفته و مجلس را گرم کردند که شیرین نگاهش به سمت ورودی سالن افتاد و ساسان و مهلقا را دست در دست هم دید، با تعجب از دیدن این صحنه دستش را روی مچ دست فرهاد گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com