#احساس_آرام_پارت_490
فرهاد خندید، بلند و بی محابا خندید و برایش مهم نبود که شروین و همسرش کنار هم ایستاده و با لبخند به آنها زل زده اند، برایش مهم نبود که فیلمبردار و عکاس در حال ثبت تمام این لحظات هستند، خندید و دستش را دور شانه های شیرین حلقه کرد، مجبورش کرد در آغوشش فرو رود، شیرین دستانش را محکم دور کمر فرهاد حلقه کرد و نیمهی چپ صورتش را روی سینهی او چسباند، چشمانش را بست و گوش سپرد به آهنگ قلب عاشق فرهاد، قلبی که ضربانش با دیدن زیبایی عروسش و شنیدن حرفهای او چندین برابر شده بود، فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت:
_ من...منکه بهت گفتم، بهت قول دادم دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم، حرف منو باور نکردی خانومم؟!
و محکمتر شیرین را به آغوشش فشرد، بوسه ای بر پیشانی همسرش زد و ادامه داد:
_ تنهات نمیذارم، دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم عشقم...به من اعتماد کن
و با لحنی شوخ ادامه داد:
_بهتره دیگه بریم که همه مهمونا سر رسیدن و ما هنوز نرسیدیم. این رفیق ما هم تا تونسته عکس و فیلم گرفته...
با این حرف فرهاد شیرین موقعیت خودش را درک کرد و با هین بلندی از آغوش فرهاد خارج شد و گفت:
_ ای وای، یالا بگو دروغ گفتی!
فرهاد بلند خندید و به سمت فیلمبردار اشاره کرد، فیلمبردار که دوستش احسان بود خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com