#احساس_آرام_پارت_489
_ سلام دنبال من میگشتی خانوم؟!
با دیدن فرهاد که ریلکس و بیخیال به دیوار سنگی کنار آرایشگاه تکیه زده بود و پای راستش را روبه روی پای چپ روی نوک کفش قرار داده بود و با لذت نگاهش میکرد، نفسش را که از ترس در قفسه سینهاش حبس شده بود با صدای آه مانندی خارج کرد و وقتی فرهاد با شیطنت به او لبخند زد و دسته گل قرمزی را که در دستش بود تکان داد شیرین اخمی کرد و به سرعت چندقدم فاصلهاش با او را طی کرد و روبه رویش ایستاد، دامن لباس را رها کرد و دستانش را بالا برد و مشتهای کوچکش را روی سینه فرهاد فرود آورد، فرهاد خندید و گفت:
_ چیکار میکنی عروس خانومم؟!
شیرین که چشمانش را بسته بود و مشتهایش را بی امان روی سینهی فرهاد میکوبید، سرش را بالا گرفت و با حرص گفت:
_ میخواستی منو سکته بدی؟! این چه کاریه که تو کردی؟! اومدی این پشت قایم شدی که چی؟! منو بترسونی ؟! نگفتی از ترس میمیرم؟!...
فرهاد عاشقانه مچ دستانش را گرفت زل زد در چشمان زیبا و آرایش شدهی شیرین، برق اشک را میان نگاهش دید، لبخندی از سر شوق زد و حرفش را برید:
_ ترس برای چی خانومم؟! فیلمبردار گفت تا وقتی عروس میاد اینجا وایسا ازت یه عکس بگیرم که تو سر رسیدی و فرصت نشد... یعنی فرصت ندادی صدات کنم. حالا برای چی انقدر ترسیدی؟!
خودش جوابش را میدانست ولی برایش شیرین بود از زبان شیرینش بشنود، لبخند عاشقانه ای که بر لب داشت شیرین را آرام کرد دستانش را روی سینهی فرهاد گذاشت و در نگاه عاشق فرهاد غرق شد:
_ فکر...فکر کردم... من... ترسیدم... ترسیدم که تنهام گذاشته باشی، ترسیدم که ازم انتقام گرفته باشی، فکر کردم رفتی که تلافی کنی، فکر کردم بلایی سرت اومده، همهی اینا باهم به ذهنم رسید... آخه تو چرا...
romangram.com | @romangram_com