#احساس_آرام_پارت_488

قدمی پیش گذاشت،قدم دوم را سنگین برداشت، یارای قدم برداشتن نداشت، دلهره‌ای شدید بر جانش نشست، با هر دو دست دامن لباس سفید عروس را در مشت چنگ زد و لب زد:

_ش...شروین...

نتوانست جمله اش را تمام کند، پشت سر شروین سرک کشید بلکه فرهاد را ببیند ولی کسی را پشت سرش ندید، پس فرهادش کجاست؟! چرا شروین به جای فرهاد روبه‌رویش ایستاده بود؟! فرهاد که قول داده بود حتما خودش به دنبالش بیاید! نکند که...! هزار فکر ناجور به مغز کوچکش هجوم برد، با بغض و دلشوره رو به شروین کرد، چانه‌اش از زور بغض لرزید و چشمانش از برق اشک درخشید، قبل از اینکه سوالی بپرسد سپیده به حرف آمد:

_ شروین تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

شروین نگاهش را به همسرش دوخت و گفت:

_ یه سلامی یه علیکی! انقد دیدن من شوک‌تون کرده که سلام هم یادتون رفت؟! آقا فهمیدم چقد دوسم....

قبل از اتمام جمله‌اش شیرین با خشم و ترس بلند گفت:

_چرند نگو شروین، تو اینجا چیکار میکنی؟! فرهاد کو؟ چه اتفاقی...

با صدای شیطنت آمیز فرهاد چنان با سرعت به عقب برگشت که کلاه شنلش از سرش افتاد:


romangram.com | @romangram_com