#احساس_آرام_پارت_487
_ امشب نگاهت رو از من پنهون کردی خانوم! ولی فقط امشب بود، قسم میخورم دیگه هیچوقت اجازه نمیدم که نگاهت رو از من بگیری...
شیرین با نگاه مشتاقش به فرهاد که با لذت از به زبان آوردن این حس مالکیت لبخند به لب داشت دوخت و خندید، حرفی در مقابل عشق و مهربانی این مرد نداشت.
***
ده روز از شب خواستگاری میگذشت و فرهاد از فردای آن روز با انرژی دوچندانی تمام مقدمات عروسیاش با شیرین را فراهم کرد به سرعت و یک روزه حلقه و لباسهایشان تهیه شد، چیدمان منزلشان هم به کمک مادران آن دو انجام شد، فردای خواستگاری فرهاد با ساسان تماس گرفته و خبر ازدواجشان را به او داده بود و از او برای شرکت در جشن عروسی دعوت کرد. شیرین هم با مهلقا تماس گرفته و از او و خانواده اش و همینطور مادر ساسان دعوت کرده بود، روز موعود فرا رسید، انگار همه دلشورهی این را داشتند که باز هم اتفاقی باعث وقفه و جدایی بین این دو جوان شود، شیرین از صبح زود به همراه سپیده به آرایشگاه رفته بود و فرهاد هم که آخرین لحظات مجردیاش را میگذراند با شروین و دوستانش به آرایشگاه مردانه رفتند، لحظات به کندی میگذشت و هرچه به ساعات جشن نزدیکتر میشدند اضطراب و دلهرهشان بیشتر میشد، در این میان دلشورهی شیرین غیرطبیعی تر از حد معمول بود ولی سپیده به او اطمینان میداد که این دلشورهها طبیعی است و نگران نباشد، با پایان یافتن آرایشش منتظر آمدن فرهاد نشست، ساعتی از وقت قرار گذشته بود و هنوز فرهاد به دنبالش نیامده بود، با صدای شاگرد آرایشگر که خطاب به جمع گفت:
_ عروس خانم! پاشو که اومدن دنبالت
با شادی از جا بلند شد و لبخندی از ته دل به لب آورد، سپیده شنلاش را مرتب کرد و کلاهش را روی سرش کشید و گفت:
_ بریم عزیزم که خیلی دیر شده
شیرین لبخندی به رویش پاشید و سرش را تکان داد، هنوز هم دلهره داشت و کلافهاش کرده بود. از آرایشگاه خارج شد و سرش را بالا گرفت تا از زیر کلاه شنلاش بهتر بتواند فرهاد را ببیند، ولی از کسی که روبهرویش ایستاده بود و از چهرهاش نمیشد چیزی خواند دهانش باد ماند و سر جایش میخکوب شد...
***
romangram.com | @romangram_com