#احساس_آرام_پارت_486
به لبخند محو شده و نگاه نگران شیرین زل زد و ادامه داد:
_ ولی الان اینجام، زیر حرفم میزنم چون دلم میخواد مال من باشی، فقط یک سوال ازت دارم، منو دوست داری یا مثل سابق برات...
شیرین بی هیچ تردیدی بلافاصله جواب داد:
_ دوستت دارم...
سرش را پایین انداخت تا چشمش به برق چشمهای مشتاق فرهاد نخورد، با صدای هیجان زده و لرزانش ادامه داد:
_ من همیشه دوسِت داشتم فقط بهخاطر اینکه فکر میکردم اون خواستگاری یه اجباره و باید حتما حتما بله بگم مغرورانه گفتم نه، تو مرد ایده آل هر دختری هستی، من چطور میتونم دوسِت نداشته باشم...
سرش را بالا گرفت و زل زده در چشمان براق فرهاد با صداقت ادامه داد:
_ همهی اون حرفا دروغ بود، بهخاطر اینکه منو فراموش کنی گفتم، همهی اون تحقیرها و توهین ها فقط و فقط بهخاطر این بود که تو از من دل بکنی. میخواستم فراموش کنی، هیچکدوم از اون خواسته های من از مرد ایده آل واقعیت نداشت، فقط چون میدونستم تو اون مدل آدمی نیستی گفتم از اونجور آدمها خوشم میاد...
فرهاد به سرعت بلند شد و ایستاد، شیرین هم از حرکتش ترسید و بلند شد. اما لبخند گرم فرهاد این اطمینان را به او داد که از دستش عصبانی نیست، نفسش را آرام خارج کرد و منتظر سرش را پایین انداخت، با صدای فرهاد که گفتبریم پایین سرش را بلند کرد و او را دید که به سرعت از اتاق خارج شد و منتظر او نماند، آرام و با طمأنینه از اتاق خارج شد و وقتی خودش را به بقیه رساند از نگاه همه شادی و خوشحالی میبارید، ظاهرا فرهاد منتظر نمانده و خبر موافقتش را زودتر اعلام کرده که با تبریکات اهل خانواده روبه رو شده بود، لبخندی زد و نشست مابقی حرفها برای او جذابیت نداشت، نه مهریه برایش مهم بود و نه حتی حرص خانه و ماشین را داشت، تنها فرهادش را میخواست فرهادی که احساس آرام عشق را به او تزریق کرد و از او دختری عاشق ساخت. لبخندی به فرهاد زد و تا پایان مراسم نگاهش را به زمین دوخت، با تمام شدن حرف و قول و قرارها خانوادهی فرهاد عزم رفتن کردند که فرهاد کنار شیرین ایستاد و آرام کنار گوشش گفت:
romangram.com | @romangram_com