#احساس_آرام_پارت_485
_ عمو جان اگر اجازه بدین من قبل از هر حرفی یه صحبتی با شیرین داشته باشم
آقا سعید لبخند بر لب جواب داد:
_ خواهش میکنم پسرم، هر جور صلاح میدونی، حرفی نیست!
فرهاد تشکر کرد و رو به شیرین منتظر ایستاد، شیرین با نگاه از پدرش کسب اجازه کرد و وقتی آقا سعید چشمانش را به معنای تایید روی هم فشرد شیرین به سمت پله ها حرکت کرد، فرهاد که پست سرش میرفت بدون اینکه برگردد خطاب به شروین گفت:
_ برادرزن جان یکم میوه برامون بیار بالا...
با این حرفش شلیک خنده به هوا برخواست و باز هم قند در دل شیرین آب شد که برای بار دوم او را همسرش تلقی کرد، با رسیدن به اتاق شیرین وارد شد و کناری ایستاد، فرهاد در را باز گذاشت و دستش را به علامت نشستن دراز کرد و گفت:
_ بشین عزیزم!
شیرین با نگاهی مشتاق از شنیدن عزیزم گفتن فرهاد خیره به او به سمت تختش رفت و نشست، فرهاد هم صندلی را از زیر میز برداشت و با فاصلهای مناسب روبهروی شیرین گذاشت و نشست، دستانش را در هم قفل کرد و نفس عمیقی کشید، سرش را بالا گرفت به چشمان شیرین که مشتاقانه به او زل زده بود نگاه کرد، برای پرسیدن سوالش تردید داشت ولی باید میپرسید:
_ من برای داشتن تو سختی زیادی کشیدم که الان اینجام، دفعهی قبل بهت گفته بودم که هرگز حاضر نمیشم باهات ازدواج کنم حتی اگر خودت بخوای...
romangram.com | @romangram_com