#احساس_آرام_پارت_484

***

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )

صبح که با شادی و خجالت از فرهاد جدا می‌شد فکرش را نمی‌کرد یک‌ساعت بعد زن عمویش با مادرش تماس بگیرد و برای امشب قرار خواستگاری بگذارد ولی فرهاد عجول مادرش را کلافه کرد و از مادرش درخواست کرد برای همین امشب قرار بگذارد، و اکنون شیرین حاضر و آماده با پیراهنی به رنگ یاسی و شال همرنگش که تضاد زیبایی با رنگ قهوه‌ای موهایش داشت رو‌به روی آینه ایستاده و با وسواس به لباس و آرایش محوش خیره شده بود، به چشمان خود در آینه خیره شده و لبخندی که از احساس شیرینی که در وجودش رخنه کرده بود بر لب داشت. احساس آرامی که فرهاد با عشق عمیقش آرام آرام به او تزریق کرد، حال او بود و این احساس آرام، عشقی آرام و دلچسب که دلش را زیر و رو می‌کرد، این بار این فرصت را از دست نمی‌داد و همراه و همپای فرهادش قدم بر‌می‌داشت، با صدای زنگ در دلهره‌ای که از ساعتی پیش گریبانش را گرفته بود دوباره سر رسید و دقایقی به همان حال ماند، سپس با تردید و دو‌دلی پله ها را پایین رفت، رسیدنش همزمان شد با نشستن اعضاء خانواده‌ی خودش و عمویش، فرهاد پشت به او در حال نشستن بود که شیرین با صدای لرزانی سلام داد، فرهاد به عقب برگشت رو به شیرین صاف ایستاد، همه جواب سلام شیرین را دادند به جز فرهاد که محو تماشای شیرینش شده بود، مبل را دور زد و قدمی به سمت شیرین که با خجالت سرش را پایین انداخته بود برداشت، همه‌ی خانواده با لذت چشم به عکس العمل این دو جوان دوخته بودند، حرکت فرهاد به سمت شیرین، قلبش را که با دیدن ظاهر جذاب و از همیشه خوشتیپ‌تر فرهاد همچون گنجشکی اسیر قفس در قفسه‌ی سینه اش می‌تپید را به تپشی دو چندان تبدیل کرد، دختر جوان سرش را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود و با خجالت لبش را به دندان گرفته بود، فرهاد محو و مات شده با نگاهی خندان و دلی پر تپش و هیجان، قدمی دیگر به سمت شیرین برداشت که با صدای شروین در جای خود میخکوب شد:

_ آهای آقا فرهاد، داداش راه رو باز کن آبجی ما رد بشه بشینه...

بعد دستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده‌اش را کنترل کند، همه‌ی افراد خانواده در حال خندیدن بودند که فرهاد سر برگرداند و با نگاهی اجمالی به همه رو به شروین یک تای ابرویش را بالا برد و گفت:

_ داری برادرزن بازی در میاری؟!

شیرین از زیر چشم نگاهی یواشکی به فرهاد انداخت و از این حرفش قند در دلش آب شد، شروین تک سرفه ای کرد و گفت:

_ می‌شه گفت بله، شما که مشکلی نداری داداش؟! حالا بیا بشین رو این مبل، رعایت فاصله با آبجی ما رو هم داشته باش تا بعد ببینیم چی می‌شه؟!

فرهاد زیر لب پررویی نثار شروین که رنگ صورتش از کنترل خنده‌ قرمز شده بود کرد و رو به عمویش گفت:


romangram.com | @romangram_com