#احساس_آرام_پارت_483

سکوت کرد و منتظر جواب فرهاد ماند ولی جوابی نشنید، نگاهش را بالا کشید و زل زد به چشمان مشتاق و عاشق فرهادش، در سکوت نگاهشان به هم دلچسب و دیدنی بود، لبخند پرمهر فرهاد قوت قلبی بود برای دل دردمند دختر جوان و نگاهِ از سر شوق و مهر شیرین تضمینی بود برای آینده‌ی بودنش با مرد جوان، فرهاد نفس عمیقی کشید و صاف رو به دیوار نشست و گفت:

_ خب دیگه! لطفا اتاقمو پس بده باید آماده بشم، امشب کلی کار دارم...

دستش را به سمت لبش برد و ریز خندید، شیرین هم که طنز کلامش و همینطور منظورش را دریافته بود قیافه‌ای جدی و حرصی به خود گرفت و در حال بلند شدن از روی تخت گفت:

_ بله حتما! این شما و این اتاقتون، صحیح و سالم بعد از دوسه ماه تحویل شما.

فرهاد نگاهش کرد و با همان خنده رفتنش را نظاره‌گر شد، شیرین نرسیده به در اتاق برگشت و با دیدن نگاه خندان فرهاد ادامه داد:

_ نخند آقا! دوسه ماه اتاق شما رو تر و تمیز کردم یادت باشه حقوقمو بدی!

فرهاد دیگر نتوانست سکوت کند و با صدای بلند خندید در میان خنده گفت:

_تا دو روز دیگه همشو باهات صاف می‌کنم...

و قهقه‌ی بلندی زد، شیرین با چشمانی از تعجب باز مانده، ماندن را جایز ندانست و به سرعت از اتاق خارج شد و همین باعث شدت گرفتن خنده‌ی فرهاد شد.


romangram.com | @romangram_com