#احساس_آرام_پارت_482
_ جان دل فرهاد؟!...
دست چپش را بالا برد و روی دست شیرین گذاشت و از گونهاش جدا کرد و با لبهای داغش بوسه ای بر کف دستش گذاشت و ادامه داد:
_ آرام جان فرهاد... دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم... قول میدم همه زندگیِ من...
دست شیرین را میان دستش فشرد و با سر انگشتان دست راستش اشکهای شیرین را از گونهاش پاک کرد با شیطنت گفت:
_بسه دیگه! قرارمون گریه نبود! برگشتم چون یه قولی بهت داده بودم...
خندید و با نگاهی شیطنت آمیز به لبهای شیرین یک تای ابرویش را بالا برد و ادامه داد:
_ باید هرچه سریعتر کارهامونو ردیف کنیم، دیگه طاقت دوری از تورو ندارم خانومم!
شیرین با لبخندی خجالتی دستانش را روی سینهی فرهاد گذاشت و او را به عقب هل داد، فرهاد با خندهای بلند عقب رفت و نشست و شیرین هم خود را بالا کشید و نشست، درحال مرتب کردن موهایش گفت:
_ بله آقا شما یه قول دادی الان دوسه ماهه خبری نشد! لطفا دیگه قول نده میترسم اینبار بری یه سال بعد بیایی...
romangram.com | @romangram_com