#احساس_آرام_پارت_481

لرزش صدای بغض آلود فرهاد باعث شد شیرین حرکتی کند و چشمانش را باز کند، با باز شدن چشمش و دیدن فرهاد در چند سانتی صورتش سرش را عقب تر برد تا بهتر چهره‌ی فرهاد را از پس لایه‌های اشک ببیند، فرهاد اما به خیال اینکه او از این وضعیت ناراحت است خودش را بالا گرفت و دست راستش را به پشت کمر شیرین سوق داد، با فاصله ای که فرهاد از شیرین گرفت او هم کمی به سمت چپ متمایل شد تقریبا روی کمر خوابید ولی فرهاد دستش را از پشتش برنداشت و به رویش خیمه زد، باز این فاصله به چند سانت رسید و فرهاد میان خنده و هیجان پرسید:

_ گریه می‌کنی؟! من برگشتم چرا گریه می‌کنی خانوم؟!

شیرین میان گریه خنده ایی کرد و باز در سکوت به فرهاد خیره شد، این فاصله‌ی بسیار نزدیک و این حرف‌های زیبا و دلنشین قدرت تکلم را از دختر زبان دراز فرهادی گرفته بود، دست پیش برد و با تردید کف دستش را روی صورت فرهاد که با ته ریش‌های نامنظم جذاب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید گذاشت، نفس فرهاد در سینه حبس شد و چشمانش را بست، لبش به لبخندی شیرین کش آمد و این احساس لذت بخش را با تمام وجود به سلول‌هایش تزریق کرد، با صدای لرزان شیرین گوش‌هایش تیز شد:

_فرهاد....؟!

سکوتی برقرار شد ولی فرهاد نه جوابی داد و نه از موضع خود کناره گیری کرد، با همان لبخند و چشمان بسته منتظر ادامه‌ی حرف شیرین ماند:

_ خیلی منتظرت بودم! بالاخره اومدی! می‌دونستم برمیگردی! می‌دونستم دیگه تنهام نمی‌ذاری...

دستش را نوازش وار روی گونه‌ی فرهاد کشید و ادامه داد:

_دیگه هیچ‌وقت تنهام نذار...هیچ‌وقت منو نترسون...دیگه با من... فرهاد؟!

فرهاد چشمانش را باز کرد و زل زد در چشمان شیرینش، نفس عمیقی کشید و گفت‌:


romangram.com | @romangram_com