#احساس_آرام_پارت_480

عیبی ندارد

بگذار هر چه بر من می آید بیاید

مهم بودن توست

تو فقط باش هر چند تلخ

اما باش تا امیدی باشد

برای ادامه‌ی این زندگی...!

پلک شیرین لرزید، بیدار بود، از همان لحظه که فرهاد صدایش کرد بیدار بود، از همان دم که نفس گرم فرهاد در گوشش دمیده شد بیدار بود، می‌ترسید اما!

می‌ترسید این صدا رویایی بیش نباشد و اگر چشم باز کند همین رویا هم از دست بدهد! ولی اکنون با شنیدن این شعر و با احساس نفس‌های گرم فرهاد روی صورتش فهمید خواب و رویایی در کار نبوده است، اما باز می‌ترسید چشم باز کند، اشکی از پلک لرزانش به بیرون راه پیدا کرد، فرهاد لبخندی زد و این‌بار متوجه‌ی بیدار بودن شیرین شد، با صدای لرزانی گفت:

_باز کن این چشمارو که دلم حسابی تنگشونه بی انصاف!


romangram.com | @romangram_com