#احساس_آرام_پارت_478
_ اگر خدا نبود معلوم نبود چه بلایی سرت میاومد، فراموش نکن ماها وسیلهایم اون بالاسری بود که همه اینکارها رو جفت و جور کرد و فقط خودش میدونست تو بیگناهی پس من هیچکاری نکردم، از خدا ممنون باش دوست من
فرهاد دستش را جلو برد و با مهربانی خندید و دست شایان را که جلو آمده بود به دست گرفت و گفت:
_ اونکه بله، قربونش برم خیلی امتحان بهش پس دادم، ولی خب وسیلهی رفع این اتفاق آخر تو بودی، باید ازت ممنون باشم رفیق
و دستش را قدرشناسانه و محکم فشرد، شایان هم سری تکان داد و با خداحافظی کوتاهی از دوستش جدا شد تا او را بیشتر از این منتظر دیدن یار نگذارد، بعد از رفتن شایان فرهاد دوباره به پنجرهی اتاقش خیره شد، لحظاتی بعد با لبخند و خوشحال از اینکه با ورود به ساختمان شیرین و مادرش را میبیند قدم تند کرد و به در ساختمان اصلی رسید، نفس حبس شدهاش را با شدت بیرون فرستاد و دسته در را گرفت و پایین کشید قبل از ورود مادرش به خیال اینکه شایان است به استقبال آمد و با دیدن فرهاد جیغ کوتاهی کشید و دستان لرزانش را از هم گشود، فرهاد قبل از ورود از شایان خواسته بود زنگ در را بزند ولی نگوید که فرهاد هم همراه اوست میدانست که مادرش و شیرین با دیدنش اینگونه خوشحال و ذوق زده میشوند، دستانش را از هم باز کرد و مادرش را محکم بغل کرد، امنیت آغوش مادر را با تمام وجود به تن کشید و چشمانش را بست، ستاره خانم مدام قربان صدقهی پسرش میرفت و خدا را شکر میکرد که بار دیگر او را کنار خود میبیند، سرش را از سینهی پهن پسرش برداشت و زل زده به چشمان زیبای پسرش با چشمانی اشکآلود و بغضی از شادی گفت:
_ الهی مادر فدات بشه، قربون قد و بالات برم مادر، میدونستم برمیگردی! میدونستم بیگناهی! میدونستم فرهاد بی گناه من زود برمیگرده پیش مادر، وای اگر شیرین بفهمه برگشتی، میرم صداش کنم، بالا خوابیده...
فرهاد که در تمام مدت با لبخند به مادرش خیره شده بود و حرفی نمیزد بالاخره توانش را جمع کرد، آب دهانش را قورت داد و بر خود مسلط شد، دست مادرش را کشید و گفت:
_ نه مادر، خودم میرم بیدارش میکنم، میخوام غافلگیرش کنم
ستاره که هم از احساس پسرش و هم از احساس شیرین باخبر بود مخالفتی نکرد و با لبخندی اطمینان بخش پسرش را بدرقه کرد، فرهاد پلهها را یکی یکی و با آرامش طی کرد، صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید و احساس میکرد، لرزش شیرین قلبش و تعداد ضربانش بیشتر از همیشه بود، فکر روبهرو شدن با عشقش آن هم بعد از این همه مدت سختی به تعداد ضربانهای شدید قلبش میافزود، پشت در اتاقش رسید و آرام تقهای به در زد، صدایی نیامد، مجددا در زد ولی صدایی نیامد، یک آن ضربان قلبش از شوق به نگرانی تبدیل شد و بی هوا در را باز کرد و وارد شد، ولی با دیدن صحنه ای که پیش چشمش بود با تمام وجود لبخندی از ته دل زد و وارد اتاق شد و در را بست، خود را مقابل تخت رساند، شیرین آرام و راحت روی تختش به خواب عمیقی فرو رفته بود. لبخندی زد و آرام کنارش روی تخت نشست، زل زد به چهرهی معصوم دختر عموی سرکشش، دختری که سالها عاشقانه میپرستید، روز و شبهایش را با یاد او روی این تخت میخوابید، دسته ای از موهای شیرین روی صورتش نامنظم پخش شده بود، دلش خواست آنها را کنار بزند و بوسه ای بر گونهی سرخ شیرین بگذارد، دست پیش برد و آرام با سرانگشتش موهای روی صورت شیرین را کنار زد و پشت گوشش برد، شیرین به پهلو خوابیده و بی هیچ عکس العملی هنوز خواب بود، فرهاد خم شد و صورتش را تا گونهی شیرین نزدیک برد و لبخندی زد، چشمانش را بست، نفس حبس شدهاش را آرام رها کرد و لبش را به سمت گوش شیرین برد، آرام و پرهیجان صدایش کرد:
_شیرین...م
romangram.com | @romangram_com