#احساس_آرام_پارت_477
با پیگیریهای بازپرس، بعد از ده روز قاتل دستگیر و با شواهدی که نشان دهندهی جرمش بود، مجبور به اعتراف شد. گویا آن شب با پسرعمویش برای دزدی از منزل فرهادی وارد خانه شدند، مقتول با دیدن جعبه جواهرات ستاره خانم سعی داشت بدون جلب توجه همدستش آنها را در جیب و کیفش پنهان کند که قاتل سر میرسد و متوجه میشود پسرعمویش قصد نارو زدن به او را داشته، با کینه ای که از قبل بخاطر مخالفتش با ازدواج با خواهرش از او به دل داشت به سرعت خود را به آشپزخانه رساند و بزرگترین چاقو را برداشت و برگشت و قبل از اینکه مقتول بتواند عکس العملی نشان دهد چاقو را در پهلوی چپش فرو برد...
***
به محض ورود به حیاط خانه چشمش بی اختیار به سمت پنجرهی اتاقش کشیده شد، میدانست شیرینش الان در این خانه منتظر اوست، شایان گفته بود از روزی که دستگیر شده شیرین اینجا و در اتاق او زندگی میکند، لبخند محوی بر لبانش جان گرفت و از اینکه از شایان خواسته بود که به کسی اطلاع ندهد که آزاد شده و امروز برمیگردد خوشحال و راضی بود، شایان دستی بر شانهاش گذاشت و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:
_ خب قربان، ما دیگه از همین جا رفع زحمت میکنیم، برو تو که خیلیا منتظرت هستن و یادت باشه دیگه هیچوقت اونا رو چشم انتظار نذار، این پدر و مادر و اون دختری که من دیدم با نبود تو تا مرز مرگ و سکته پیش رفتند البته دور از جونشون!
خندهی بلندی کرد و درحالی که خودش بهتر از همه میدانست که منظورش بیشتر شیرین است دستش را از شانهی فرهاد برداشت، فرهاد خندید و دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و ژست متفکرانهای به خود گرفت و گفت:
_از کی تا حالا مدرک پزشکی هم گرفتی و ما خبر نداریم؟! خوب داری پیش میری آفرین آفرین همینطوری پیش برو یه چیزی برای خودت میشی...
شایان قهقهای زد و قبل از اینکه پاسخی بدهد فرهاد با جدیت ادامه داد:
_ ممنونم شایان، اگر تو نبودی معلوم نبود...
شایان دستش را به علامت سکوت بالا برد چشمانش را به حالت اطمینان یک بار باز و بسته کرد و با لبخند مهربانی گفت:
romangram.com | @romangram_com