#احساس_آرام_پارت_475

حالا از فرهاد رفع ظن شده و بعد از بیست و چهار ساعت که آن هم برای طی کردن مراحل اداری بود، به دفتر بازپرس فراخوانده شد، این بار از حلقه‌ی سرد و آهنی دستبند خبری نبود و هنگامی که سرباز او را صدا زد و فرهاد به طرفش رفت و دست‌هایش را مقابل سرباز گرفت، لبخندی روی لب‌های سرباز نشست:

_ لازم نیست، تو آزادی

چیزی را که شنیده بود باور نمی‌کرد، چند بار با خود تکرار کرد و سپس با شوق و قدم‌هایی بلند راه دفتر بازپرس را پیش گرفت. بازپرس به صندلی مقابل میزش اشاره کرد:

_ بشین. ببخشید که تو این مدت اذیت شدی، ما فقط به وظیفه‌امون عمل کردیم

فرهاد همچنان شوکه و ناباور بود! با شوقی وصف‌ناپذیر پرسید:

_ قاتل رو دستگیر کردین؟

ساعد دست‌های بازپرس روی میز قرار گرفت:

_ هنوز نه، اما فیلمی که از دوربین همسایه‌اتون ضبط شده نشون داد که تو این ماجرا شما هیچ جرمی مرتکب نشدی، پس دیگه نیازی نیست اینجا نگهت داریم، چه اون قاتل دستگیر بشه چه نشه

دست‌های فرهاد روی زانوهایش مشت شد:


romangram.com | @romangram_com