#احساس_آرام_پارت_469

_ شایان اومد

و منتظر او نماند و خود را به در حیاط و شایان رساند، شایان با دیدن شیرین برای دومین بار زنگ را فشرد :

_مطمئنی خودشون بودن؟!

شیرین هیجان زده لبخندی زد:

_مطمئنم، تورو خدا زودتر فیلم رو ازشون بگیر، از وقتی اومدن من اینجا ایستادم که یه وقت دوباره نرن.

ستاره خانم هم هیجان زده ولی با آرامش به آن‌ها ملحق شد، دستش را روی کمر شیرین به حرکت درآورد و رو به شایان گفت:

_سلام پسرم، امیدمون به توئه!

شایان لبخندی زد و به آن‌ها توصیه کرد در خانه منتظر بمانند تا او خود تنها با همسایه صحبت کند. علی‌رغم میل باطنی ستاره خانم و شیرین از شایان خداحافظی کردند و ترجیح دادند از همان پشت پنجره نظاره‌گر و منتظر اتفاقات بعد باشند.

شایان در دل خدا خدا می‌کرد که آن دوربین روشن بوده و همه‌ی اتفاقات آن شب را ضبط کرده باشد، برای سومین بار زنگ در را فشرد و منتظر ایستاد، لحظاتی بعد صدای مرد میانسالی را شنید:


romangram.com | @romangram_com