#احساس_آرام_پارت_468

شیرین که روی تخت فرهاد و سر به بالشی که فرهاد سرش را می‌گذاشت خواب بود، با ترس و گریه از خواب پرید، باورش نمی‌شد که فرهادش دیگر باز نخواهد گشت! نه این غیرممکن بود، فرهادش بی‌گناه است، سرش را به شدت تکان داد و دستش را محکم در طرفین سرش فشار داد، مدام با خود می‌گفت:

_ نه، دروغه! فرهاد اعدام نمی‌شه! نه، غیر ممکنه!

سرش را بلند کرد و چشمانش را به سقف دوخت. قطره اشکی از چشمش چکید و آرام آرام تا زیر گوشش آمد، چشمش را بست و زمزمه کرد:

_تو نباید بمیری! می‌دونی چقد بهت بدهکارم؟! می‌دونی چی بهت بدهکارم فرهاد؟! تو نباید بمیری! باید برگردی و حقت رو بگیری؟! دل شکسته‌اتو باید پس بگیری فرهاد! من دل شکسته‌ات رو بهت بدهکارم...

چشمانش را باز کرد و به سمت پنجره چشم دوخت، تلسکوپ مثل تمام این چندروز به او دهن کجی می‌کرد، پوزخندی زد و گفت:

_ تو که خوب می‌دونی اون چی کشیده؟! منم کشیدم ولی نه به اندازه‌ی اون! فرهاد شکست و داغون شد من اما نه! تو شاهد تمام زجرکشیدناش بودی، شاهد بی‌قراری‌ها و شاید گریه‌هاش! حتی تورو به خاطر من خرید و اینجا آورد، می‌دونی اگر برنگرده من می‌میرم؟! فرهاد برنگرده من تورو هم نمی‌خوام...

دیوانه شده بود انگار، با خودش و یک تلسکوپ حرف می‌زد، ولی دوری از فرهاد و این خواب وحشتناک هر کسی را دیوانه می‌کرد، شیرین بدون فرهاد که جای خود داشت! پتویش را کنار زد و آلبومی را که چندروز پیش وقتی می‌خواست تلفن فرهاد را جواب دهد آن را زیر تلفن دید از میز عسلی بیرون کشید، عکس‌هایش از کودکی تا آخرین تولدی که باهم جشن گرفتند، و عکس‌هایی که در میهمانی‌های آخر که قبل از رفتن فرهاد به انگلستان از او گرفته بود، باورش نمی‌شد عکس‌هایی در این آلبوم بود که شیرین حتی آن‌ها را ندیده بود و اصلا برای انداختن آنها ژستی نگرفته بود‌ همه عکس‌ها بدون اطلاع او گرفته شده بود به جز چند عکس‌ از دوربین شاهین که به سمت دوربین لبخند می‌زد، فرهاد او سال‌ها با آن همه تصویر از شیرینش زندگی کرده بود عشقی عمیق و طولانی، عشقش یک روزه نبود، یک عمر بود! تنها یک عکس همراه با فرهاد داشت و آن عکس روز تولدش بود، زمانی که فرهاد با عشق گردنبندی فیروزه‌ای را که با وسواس خریده بود به او هدیه کرد و شروین بی هوا عکسی از آن دو که در حال خنده بودند گرفت، این عکس را هم هیچ وقت ندیده بود! اشک‌های گرمش دوباره از چشمانش جوشید، تلاشی برای مهار آن‌ها نمی‌کرد، آلبوم را بست و با قلبی گرفته از بی مهری‌های خودش بلند شد و به سمت پنجره‌ی اتاق فرهاد رفت، دستی به روی بدنه‌ی تلسکوپ کشید و از پنجره به بیرون خیره شد، چیزی که می‌دید را باور نداشت، محال بود خدایا مگر می‌شد؟! درست می‌دید؟ بالاخره آمدند؟! از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، به سرعت از اتاق خارج شد و پله ها را دو تا یکی پشت سر گذاشت تا سریع‌تر به زن عمویش برسد و خبری خوشحال کننده‌ به او بدهد!

***

کمتر از دو ساعت بعد شایان خودش را مقابل خانه‌ی آن‌ها رساند، شیرین که مقابل پنجره ایستاده بود ورود همسایه مقابل را دیده و به شایان خبر داد و اکنون چشم از خانه‌ی همسایه برنمی‌داشت، با آمدن شایان به سرعت مانتویش را به تن کشید و در حالی که پله‌ها را پایین می‌رفت به زن‌عمویش گفت:


romangram.com | @romangram_com