#احساس_آرام_پارت_466

فرهاد و شایان مقابل هم نشستند، شایان پرونده را بست و دستش را روی آن گذاشت:

_ چجوری سر از اینجا در آوردی؟

فرهاد کلافه به صندلی تکیه داد و نالید:

_ توروخدا تو یکی دیگه بس کن شایان، تو که پرونده رو خوندی، حرف‌های من فقط و فقط همینه که بیشتر از صد بار گفتم و بیشتر از شصت بار نوشتم...

شایان دستش را مقابل فرهاد گرفت:

_ صبر کن داداش، می‌دونم کلافه‌ای و خسته شدی، اما خودت رو کنترل کن. من اینجام تا بهت کمک کنم، یکبار دیگه برای من تعریف کن، می‌خوام جریان رو مو به مو بدونم، بعدش پای یه وکالت رو امضا می‌کنی و دیگه کسی با تو کار نداره، خودم پی‌گیر کارات می‌شم

دستان فرهاد در موهایش فرو رفت و چنگ شد، برایش تکرار آن حرف‌ها سخت بود، اما برای رهایی چاره‌ای نداشت! بار دیگر هر چه اتفاق افتاده بود را اینبار برای شایان تعریف کرد. شایان متفکر گوش می‌داد و چیزهایی در برگه‌ی مقابلش می‌نوشت. در آخر بعد از صحبت‌های فرهاد، برگه‌ای از کیف بیرون کشید و روی میز به طرف فرهاد سُر داد:

_ زیر این وکالت‌نامه رو امضا کن، بعد از این من وکیلتم

فرهاد در حالی که امضا می‌کرد پرسید:


romangram.com | @romangram_com