#احساس_آرام_پارت_465
سرباز در اتاق ملاقات را که همان اتاق بازجویی بود، باز کرد؛ امید فرهاد به یأس تبدیل شد، هیچ یک از آن سه نفر نبودند، مردی پشت به او روی صندلی نشسته و مشغول مطالعهی پروندهای بود که پوشهای آشنا داشت، آری همان پروندهی فرهاد بود!
با صدای قدمهای فرهاد چشم از پرونده گرفت و به عقب برگشت، فرهاد متعجبتر از قبل به مرد مقابلش که در حال ایستادن بود زل زد:
_ شایان! تو اینجا چیکار میکنی؟ از کجا فهمیدی که من اینجام؟
دستهای شایان به طرفش دراز شد:
_ ساسان بهم گفت
فرهاد دستش را در دست شایان گذاشت:
_ اون از کجا؟...
شایان به پشت میز اشاره کرد و کوتاه گفت:
_ از خانوادهات شنیده
romangram.com | @romangram_com