#احساس_آرام_پارت_464
بازپرس دستش پشت فرهاد گذاشت و او را به سمت ماموران آگاهی هدایت کرد:
_ باید به چند تا از سوالهامون جواب بدید
و فرهاد فقط فرصت یافت تا گرهی کراواتش را که هنگام بازکردنش با آن صحنه روبرو و رها کرده بود را کامل باز کند و به طرف پدرش بگیرد...
با رفتنش به سمت ماشین متوجهی حضور شیرین شد و قبل از آنکه فرصتی بیابد تا با شیرین حرف بزند و برایش توضیح دهد که بیگناه است او را به سرعت سوار ماشین و از آنجا دور کردند...
***
بعد از پانزده روز از حضور فرهاد در بازداشتگاه، سرباز در بازداشتگاه را باز کرد و خطاب به فرهاد گفت:
_ بیا، ملاقاتی داری
چشمان فرهاد از تعجب درشت شد، ملاقات؟ هنوز تکلیفش مشخص نبود، نه به دادگاه میبردند و نه اجازهی ملاقات داشت! چه کسی توانسته به ملاقاتش بیاید؟
ذوقزده از اینکه بالاخره کسی به دیدنش آمده از جا بلند شد و دنبال سرباز راه افتاد، تا به اتاق ملاقات برسد با خود حدس میزد که چه کسی به ملاقاتش آمده؟ پدرش؟ مادرش؟ شیرین؟ حتی اگر یکی از این افراد هم به دیدنش میآمدند، برای فرهاد کافی بود. دلتنگی از خانواده و مخصوصا شیرین بیتابش کرده و گناه ناکردهای که به گردنش افتاده، او را به مرز جنون کشانده بود.
romangram.com | @romangram_com