#احساس_آرام_پارت_463
مادرش لب باز کرد:
_ جناب امشب مراسم عروسی پسر برادر شوهرم بود، ما خونه نبودیم، پسرم هم سه ساعت پیش مجلس رو ترک کرد و اومد خونه، این هم خونه نبود
به خیال اینکه با گفتن این حرف بازپرس قانع شده و آنجا را ترک و جسد را با خود میبرند! اما نمیدانست که همراه جسد، فرهاد نیز با آنها میرفت!
چشمهای بازپرس تنگ شدند:
_ اما مقتول یک ساعت پیش به قتل رسیده
همه ساکت و خیره به بازپرس نگاه میکردند، یک ساعت پیش؟ چگونه ممکن بود؟! صدای بازپرس در سر پدر فرهاد اکو میشد، او فهمیده بود که حالا آنها دست از سر پسرش برنخواهند داشت...
_ شما باید همراه ما بیایید
صدای بازپرس بود که فرهاد را به خود آورد. تیغهی کف دستش را روی سینهاش گذاشت:
_ من؟! من چرا؟
romangram.com | @romangram_com