#احساس_آرام_پارت_461
اوپراتور خونسرد و کوتاه گفت:
_ باید به پلیس زنگ بزنید، ما آمبولانسمون رو اعزام کردیم
فرهاد بیدرنگ تماس را قطع کرد و اینبار با پلیس تماس گرفت، طوطیوار هرچه برای اپراتور اورژانس گفته بود را به پلیس گفت، اپراتور پلیس آدرس را گرفت و از او خواست تا آمدن پلیس محل را ترک نکند.
فرهاد بعد از قطع کردن تماس، با چهرهای مضطرب به بیرون از خانه و جلوی در رفت و منتظر پلیس ماند. تصور میکرد قبل از رسیدن پلیس، پدر و مادرش به خانه برگردند اما دقایقی که گذشت، پلیس همراه با آمبولانس اورژانس از راه رسیدند، ولی از پدر و مادرش خبری نبود!
فرهاد طاقت نیاورد و تا تکنسینهای اورژانس آن مرد را معاینه کنند، با پدرش تماس گرفت، فرهاد در یک جمله و کوتاه از او خواست خود را هرچه سریعتر به خانه برساند، سپس تماس را قطع و به پلیسی که در بیسیم خود گزارش یک قتل و درخواست ماشین پزشکی قانونی را به مرکز میداد، چشم دوخت.
همزمان با رفتن تکنسینهای اورژانس پدر و مادرش همراه عمو و زن عمویش از راه رسیدند، مادرش با دیدن صحنهی پیش رو روی صورتش زد:
_ خدا من رو مرگ بده، چی شده فرهاد؟
ماشین پزشکی قانونی همراه با تیمی از ماموران آگاهی از راه رسیدند، فرهاد ماجرا را به طور خلاصه تعریف کرد، اما از پیادهرویاش چیزی نگفت، دلیلی نمیدید آن را بگوید! پدرش وحشتزده پرسید:
_ تو که دو سه ساعت پیش مجلس رو ترک کردی! چرا همون موقع که اومدی خونه بهم زنگ نزدی؟
romangram.com | @romangram_com