#احساس_آرام_پارت_460
مردی چاقو خورده و روی مبل خیمه زده غرق در خون بود، فرهاد هول کرده قدمی پیش رفت و صدایش کرد! تو کی هستی؟! جوابی نیامد، نگران با پاهایی لرزان چند قدم باقی مانده را طی کرد، خودش را با احتیاط به کنار مرد رساند و تکانش داد دست مرد از روی دستهی مبل افتاد و به عقب کشیده شد ولی قبل از اینکه روی زمین بیافتد فرهاد او را به آغوش کشید سیلی آرامی به صورت رنگ پریده مرد زد ولی همچنان هیچ عکسالعملی از او ندید آرام او را روی زمین خواباند و دو انگشتش را روی رگ گردنش گذاشت، هیچ نبضی نداشت و بدنش سرد شده بود، لباس تیرهاش از خون خیس بود، با چشمان باز گویی به فرهاد نگاه میکرد.
فرهاد مستاصل و شوکه به آن نگاه میکرد و تند تند پلک میزد، سوالات زیادی که همه و همزمان در ذهنش حجوم آورده، قدرت انجام حتی حرکتی کوچک را از او گرفته بودند. دستهایش روی سرش رفت و موهایش را به چنگ گرفت
این اصلا کیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ کی اومده؟ الان باید چیکار کنم؟
دستهی چاقویی که در پهلوی مرد فرو رفته بود توجهاش را جلب کرد، چاقوی خودشان بود؟ نگاهش به آشپزخانه کشیده شد، جای یکی از چاقوها در سرویس چاقوی آشپزخانه خالی بود!
مغزش فرمان نمیداد، اگر هم میداد فرمان خوبی نبود! چاقو را از بدنش بیرون کشید و به آن خیره شد، آری چاقوی خودشان بود!
ترسش و به همان میزان ضربان قلبش هم بیشتر شد، چاقو را به زمین پرت کرد و به سمت تلفن یورش برد، به که زنگ میزد؟ به پدر و مادرش؟ به عمویش؟ به که؟! نخواست شب آنها را خراب کند، با اورژانس تماس گرفت و آنچه را که دیده بود، گفت؛ اپراتور پس از گرفتن آدرس، او را به آرامش دعوت کرد و پرسید:
_ نبض داره؟
فرهاد دور خانه میچرخید، عصبی جواب داد:
_ نه خانم، گفتم که نبضش نمیزنه و بدنش سردِ سرده.
romangram.com | @romangram_com