#احساس_آرام_پارت_459
_اون از قبل مرده بود، من هیچکاری نکردم! چند بار اینها رو باید بگم؟
سبحانی با خودکار روی برگهی مقابلش چیزی نوشت و بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
_ ولی همه شواهد بر علیه توئه پسر! میدونی اگه ثابت نکنی میری بالای چوبهی دار؟!
نگاه نافذش را به پسر جوان و مضطرب روبهرویش انداخت و ادامه داد:
_ اگر کمک کنی و هر چی که میدونی رو بهمون بگی میتونم کمکت کنم...
فرهاد اینبار با سکوت به او زل زد، میدانست هیچ جور نمیتواند ثابت کند که او آن مرد را نکشته است! اگر خیابانها و دیوارهای شهر میتوانستند شهادت بدهند که فرهاد خلوتش را با آنها گذرانده، بیگناهی او هم قابل اثبات بود!
آن شب را برای چندمین بار با خودش مرور کرد، وقتی از شیرین شنید که دوستش دارد و با خوشحالی از لحظات شیرینِ با شیرین بودنش جدا شد و بعد از آن پیادهروی پا به خانه گذاشت، همزمان با روشن شدن چراغ، سرنوشت خود را در تاریکی فرو برده بود!
***
از چیزی که میدید زبانش بند آمد، زیر لب خدای من!ی گفت و مات و مبهوت با چشمانی گشاد شده از ترس به آن خیره شد.
romangram.com | @romangram_com