#احساس_آرام_پارت_458
_ وای شیرین! محض رضای خدا به خودت مسلط شو بعد تعریف کن. قلبم اومد تو دهنم دختر...
شیرین بغضش را چندین بار با آب دهانش فرو برد و سپس در حالی که نفسنفس میزد با گریه همهی ماوقع را برای ساسان تعریف کرد. ساسان در شوک این اتفاق فرو رفت، دیگر زبانش یارای حرکت نداشت، فقط توانست در یک کلمه خداحافظ بگوید و تماس را قطع کند.
***
بعد از گذشت دو هفته هنوز بازجوییها ادامه داشت. هر روز، تکرار حرف دیروز... گویی برای فرهاد این کابوس تمام نمیشد.
این چندمین بار بود که به این سوالات پاسخ میداد؟ دیگر خودش هم خسته شده بود!
_ ببین پسر جان بهتره همه واقعیت رو بگی، قول میدم کمکت کنم! اون یه دزد بوده و تو برای دفاع از خودت اونکار رو کردی...
فرهاد کلافه دستش را میان موهایش کشید و چشمانش را محکم روی هم فشرد، لب باز کرد:
_من کاری نکردم، من حتی دفاع هم نکردم چون اصلا لازم به دفاع کردن از خودم نبود! وقتی رسیدم اون افتاده و مرده بود، روی زمین نشسته بود و به مبل تکیه زده بود و صورتشو روی دسته مبل گذاشته بود، اولش فکرکردم خوابیده، صدا زدم عکس العملی نشون نداد، رفتم جلو تکونش دادم دستش افتاد و خودشم داشت میافتاد که گرفتمش تو بغلم...
سرش را بلند کرد و در چشمان بازپرس زل زد و از ته دل نالید:
romangram.com | @romangram_com