#احساس_آرام_پارت_457
_خیالتون راحت باشه، این صحبتها بین ما مسکوت میمونه
سپس در کتابخانه را باز کرد و با خداحافظی کوتاهی شیرین را تنها گذاشت! شیرین نگران و ناراحت راه اتاق فرهاد را در پیش گرفت، تنها در اتاق او آرامش مییافت، تا فرهاد برگردد او همینجا به انتظارش خواهد ماند، عشقش گرفتار بند زندان میشد و از دست او هیچکاری برنمیآمد، روی تخت نشست و به تلسکوپ روبه روی پنجره زل زد، میدانست آن تلسکوپ تنها و تنها به خاطر خود او آنجاست و هیچ دلیلی جز این نمیتواند داشته باشد با یادآوری روزهایی که به عشق دیدن آسمان وارد این اتاق میشد لبخند تلخی روی لبش جان گرفت که با تصور نبودن فرهاد به سرعت از لبانش محو شد!
دوباره صدای زنگ گوشی فرهاد بلند شد، صدایش از کشوی میز عسلی شنیده میشد! توجهی نکرد تا تماس قطع شود. اما مخاطب دوباره تماس گرفت. شیرین کلافه از دست کسی که پشت خط بود و خیال دست برداشتن نداشت دست دراز کرد و کشوی میز عسلی کنار تختش را باز کرد، با نگاه کردن به صفحهی گوشی اسم و تصویر ساسان را دید، بغضی کرد و سریع جواب داد، ساسان به خیال اینکه فرهاد جواب داده بدون اینکه به مخاطبش مهلت صحبت بدهد تند تند به جان فرهاد غر زد:
_ خب دیگه عروسی هم تموم شد، برگرد!
بعد خودش به حرف خودش خندید و ادامه داد:
_ انگار رفتی شهرستان که میگم برگرد... خب دلم برات تنگ شده بیمعرفت، خوش میگذره پسر؟ الو؟ فرهاد؟ یه چیزی بگو! اصلا صدام رو داری یا دارم واسه خودم حرف میزنم؟ الو؟!
بغض شیرین شکست و اشکهایش روی گونه جاری شد. ساسان شوکه و وحشتزده پرسید:
_ شیرین تویی؟ گوشی فرهاد دست تو چیکار میکنه؟ برای فرهاد اتفاقی افتاده؟!
هقهق گریهی شیرین نفسش را بند آورده بود، سعی میکرد بریدهبریده برای ساسان شرح دهد که چه اتفاقی افتاده، اما ساسان کلافه شد:
romangram.com | @romangram_com