#احساس_آرام_پارت_456
زل زد در نگاه اشک آلود شیرین و گفت:
_ میتونی دقیق بگی چه ساعتی از تو جدا شد و رفت؟! خوب فکر کن
شیرین اشکش را با دستمال گرفت و کمی فکر کرد، درست بعد از شام بود که فرهاد اعتراف کرد و او هم به فرهاد اعتراف کرد! سرش را بالا گرفت و گفت:
_بعد از شام بود، فکر میکنم ساعت یازده بود، چون شام رو ساعت ده خوردیم، با سلاله یه کم شوخی و بازی کردیم و شاهین اومد سلاله رو برد و فرهاد از حرف دلش گفت، منم که بهش حرف دلم رو گفتم سریع گذاشت رفت، عروس کشون هم ساعت یک بود که تا رسیدیم در خونه شروین، بابا و عمو اینا نیومدن و ظاهرا اومده بودن اینجا...
آقای سبحانی نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد، شیرین هم متعاقبا از جا بلند شد و پرسید:
_ تو رو خدا بیگناهیش رو ثابت کنین، من به فرهاد ایمان دارم، حتی تو عصبانیت کاری نمیکنه که بعد پشیمون بشه...
سرش را پایین انداخت و با خجالت ادامه داد:
_ در ضمن یه خواهشی داشتم، کسی از این ماجرا اطلاع نداره، یعنی میدونن عاشق همیم ولی نمیدونن دیشب چه قراری گذاشتیم، اگر ممکنه...
آقای سبحانی چشمانش را روی هم گذاشت و با این حرکت به شیرین اطمینان داد:
romangram.com | @romangram_com