#احساس_آرام_پارت_455
_ به خدا فرهاد من قاتل نیست، اون نمیتونه کسی رو کشته باشه... اگر هم... اگر هم...
چگونه میتوانست کلمهی قاتل را بیاورد؟ سرش را محکم به چپ و راست تکان داد:
_ اگر هم کاری کرده باشه از عمد نبوده، من مطمئنم...
آقای سبحانی متأثر از حال دختر جوان به سمت میز رفت و دستمالی از جادستمالی بیرون کشید، روی مبل روبه روی شیرین نشست و دستش را دراز کرد به طرف شیرین، شیرین که متوجهی دست دراز شدهی بازپرس شده بود دستمال را از دستش گرفت و بغضش را قورت داد و پرسید:
_حالا چی میشه آقا؟! من مطمئنم فرهاد قاتل نیست، اون آزارش به مورچه هم نمیرسه، اون خیلی مهربونه، دلرحمه، پاکه! این وصلهها به فرهاد من نمیچسبه...
آقای سبحانی دستانش را در هم قفل کرد و روی زانوهایش گذاشت:
_ هیچکس نمیتونه با این قاطعیت بگه بیگناهه، شاید اگر ما هم جای اون بودیم همینکار رو میکردیم، شاید تو موقعیتی گیر کرده بود که مجبور بود واکنش نشون بده، این زندانها پر از آدمهاییه که اونها هم روزی به سرشون قسم خورده میشد که بیگناهن، ولی عصبانیت و خشم و ترس از هر کسی میتونه یه قاتل بسازه...
نگاهی به چشمان ترسیده شیرین انداخت به مبل تکیه و ادامه داد:
_البته باید خوب تحقیق بشه که حقی ضایع نشه، که الان من دارم همین کار رو میکنم!
romangram.com | @romangram_com