#احساس_آرام_پارت_454
بازپرس هر دو دست خود را جلوی دهانش قلاب کرد:
_ اگه میخوای به پسر عموت کمک کنی بهتره همهی حقیقت رو به ما بگی
بار دیگر بازپرس تاکید کرد:
_ خستگی بهونهی خوبی برای ترک مجلس نیست، همهی شواهد علیه ایشونه و اگر حقیقت بر ملا نشه ایشون رو پای چوبهی دار میکشونه...
با شنیدن جملهی آخر، وحشت زده سرش را بلند کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد، چانهاش به وضوح میلرزید و عرق سرد را پشت تیرهی کمرش احساس کرد. پای جان فرهادش در میان بود! خجالت را کنار گذاشت، شیرین زبانش را روی لبهایش کشید و آب دهانش را قورت داد، دستانش را در هم قفل کرد و روی پایش گذاشت، با صدای آرامی تمام ماجرای خودش و فرهاد را از ازدواج تا جداییشان و دیشب! تمام اتفاقات دیشب را موبهمو برای آقای سبحانی تعریف کرد، میگفت و زار میزد، ضجههایش از چه بود؟ خود نمیدانست! در آخر افزود:
_برای عروسی برادرم شروین برگشت ایران، تو عروسی اعتراف کرد که هنوز هم عاشق منه و من هم که بهش علاقه داشتم اعتراف کردم که دوستش دارم، اونقدر هیجان زده شد که نمیتونست خودش رو کنترل کنه...
با گفتن این حرف اشکهایش یکی پس از دیگری از چشمانش سرازیر میشد، یاد آخرین لحظه ای که فرهادش را دیده بود افتاد، بغضش را فرو خورد و ادامه داد:
_ دلم میخواست بمونه ولی اون خیلی خوشحال بود و گفت نمیتونه اینجا بمونه و عکس العملی نشون نده و باید حتما بره ولی فردا شب با عمو و زن عمو برمیگرده و از من خواستگاری میکنه، منم مثل اون هیجان زده و خوشحال بودم فکر میکردم بالاخره بعد از این همه مدت همه چی تموم شده ولی غافل از اینکه رشتهی این جدایی هنوز هم ادامه داره...
دیگر توان کنترل خود را نداشت و با سوز شروع به گریه کرد، برایش آسان نبود از فرهاد و دوری از او گفتن، سخت بود هضم اتفاقاتی که میدانست در توان او و فرهاد نمیگنجد، سرش را تا حد امکان پایین گرفت و اشکهایش دانه دانه روی دامن لباسش میچکید، تصور اینکه فرهادش قاتل باشد و او را اعدام کنند دیوانهاش کرده و بر شدت بغضش میافزود، ملتمس به حرف آمد:
romangram.com | @romangram_com