#احساس_آرام_پارت_453
شیرین کمی سرش را کج کرد و وارد شد و آقای سبحانی پشت سر او داخل شد و در را بست، شیرین روی یکی از مبلهای روبهروی میز نشست، سبحانی جلو رفت و کنار مبلی که درست روبهروی شیرین بود ایستاد و پرسید:
_خب؟! میشنوم
شیرین با سری به زیر افتاده آب دهانش را قورت داد:
_ خسته بود، گفت که میره خونه تا استراحت کنه
یک تای ابروی بازپرس بالا رفت:
_ سوالم رو جور دیگه میپرسم، از قرارش با شما حرف نزد؟
شیرین متعجب سرش را بالا آورد:
_ قرار؟! فرهاد با کسی قرار نداشت
بازپرس لب پایین خود را به دهان کشید و با دقت به چهرهی شیرین نگاه کرد، آری این از آن بازپرسیهای تخصصی بود که شیرین از آن اطلاعی نداشت!
romangram.com | @romangram_com