#احساس_آرام_پارت_452

_ بله، ما باهم شام خوردیم، یه کم صحبت کردیم و فرهاد گفت که باید بره و از من خواهش کرد از طرف اون به عمو و زن عمو خبر بدم که می‌ره خونه!

آقای سبحانی دقیق‌تر به شیرین زل زد، دست زیر چانه گذاشت و موشکافانه با چشمانی ریز شده پرسید:

_ عروسی هنوز تموم نشده بود، دلیل اینکه زودتر از زمان مقرر مجلس رو ترک کرد چی بود؟!

شیرین سرش را پایین انداخت و سکوت کرد، برایش سخت بود از راز دلش گفتن آن هم پیش چشم اعضاء خانواده و مردانی غریبه، نگاهی به سمت عمویش انداخت و پرسید:

_ عمو می‌شه ما...یعنی من و آقای بازپرس بریم تو کتابخونه حرف بزنیم؟!

عمویش با مهربانی سری تکان داد و جواب داد:

_البته عمو ، راه رو که بلدی آقای سبحانی رو راهنمایی کن.

بازپرس موشکافانه نگاهی به دختر روبه‌‌رویش انداخت و از جایش بلند شد. شیرین راه طبقه بالا را در پیش گرفت و کنار در کتابخانه که در مجاورت اتاق فرهاد بود ایستاد، در کتابخانه را باز کرد و با احترام به بازپرس تعارف کرد وارد شود ولی آقای سبحانی لبخندی زد و با دست به داخل اشاره کرد:

_ بفرمایید


romangram.com | @romangram_com