#احساس_آرام_پارت_46
شیرین پشت چشمي براي عمو نازك كرد و دلخور جواب داد:
- ظاهرا شما هم به جمع بابا و شروین پیوستین. نخیر فکر کنم همه با من سرجنگ دارین.
بعد رو به فرهاد گفت:
- ببینم تو امشب متلکی، طعنه ای، جمله رو کم کنی ، چیزی در همین ردیفا نداری تحويلم بدي؟ چون فقط صابون تو به تنم نخورده.
صداي خنده ي مردها به هوا برخاست . فرهاد از جريان بي خبر بود با نگاهي گرم پرسيد:
-متوجه منظورتون نشدم دخترعمو .
_یعني از تيكه بارون شدنم بي خبري پسر عمو؟
- واقعاًً نميدونم چي شده ؟! بگو بلكه منم سر از ماجرا دربيارم ببينم كي دخترعموي منو اذيت كرده!
شيرين طنز كلام او را نديده گرفت و با خونسردي گفت:
romangram.com | @romangram_com