#احساس_آرام_پارت_45

_ به نظرم از الان بايد به فكر آينده ات باشي و يه برنامه ريزي حسابي كني.

_ حتما. خودمم به خيلي چيزا فكر مي‌كنم ولي خب اول بايد درسم تموم بشه.

_مطمئنم موفق مي‌شي شروين جان.

كلافه از گوش دادن به حرف های آنها از جایش بلند شد تا به مادر و زن عمویش بپیوندد، آقا وحید که متوجه بلند شدن شیرین شد رو به او پرسيد:

- کجا خوشگل عمو؟ حوصله ات سر رفت؟

شیرین با دلخوري جواب داد:

- وقتي همه مشغول خودتون هستيد چه توقعي داريد؟ بله که سر رفت شما و بابا که دارین باهم صحبت می‌کنین فرهاد و شروین هم با هم حرف می زنند. این وسط فقط سر من بی کلاه مونده که دارم می‌رم پیش زن عمو و مامان حداقل اونجا یه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم.

آقا وحید خنده ی بلندی سرداد :

- نترس عموجان، تو سرت کلاه نمی ره، سر همه کلاه می‌ذاری اما سر خودت کلاه نمی‌ره مطمئن باش.


romangram.com | @romangram_com