#احساس_آرام_پارت_450
***
با صدایی شبیه زنگ تلفن که برایش آشنا نبود از خواب پرید، هنوز گیج بود و موقعیت مکانی خود را درک نمیکرد، با دو انگشت چشمانش را فشار داد، انگار آن صدا قصد قطع شدن نداشت، چشمانش را باز کرد و دنبال منبع صدا میگشت که بالاخره قطع شد، پوفی کشید و نگاهی به اطرافش انداخت، کجا بود؟! با دیدن تلسکوپ کنار پنجره فهمید که در اتاق فرهاد و روی تختش خوابیده است، با کمی فکر کردن اتفاقات دیشب یادش آمد، به سرعت پتو را کنار زد، قبل از اینکه پایش را از تخت پایین بگذارد زن عمویش وارد اتاق شد، با دیدن شیرین که بیدار شده لبخند تلخی به لب آورد:
_ بیدار شدی عزیزم؟! داشتم میاومدم بیدارت کنم
شیرین با دیدن زن عمویش چشمانش از اشک پر شد و به سرعت به سمت زن عمویش رفت و خود را در آغوشش رها ساخت، با بغض در آغوش زن عمویش آرام گفت:
_ زن عمو؟! تو رو خدا بگو همه چی یه خواب بود! بگو زن عمو، نمیتونم باور کنم، دارم نصف جون میشم
ستاره خانم غمگین دختر جوان را محکم در آغوشش فشرد و دستش را آرام روی کمر شیرین نوازشوار به حرکت درآورد و با بغضی که سعی در مهار آن داشت جواب داد:
_ خواب نبود گلم! واقعیت داشت، اما همه چی درست میشه عزیزم، صبور باش، فرهاد من مگه میتونه قتل انجام بده؟ نه، هیچکس باور نمیکنه، من امید دارم، مطمئنم همه چیز درست میشه توکلت به خدا باشه
شیرین سرش را از روی شانهی زن عمویش برداشت و با چشمانی اشکی به چشمان او زل زد، بغضش را فرو داد، ولی این بغض بزرگتر از آن بود که به این راحتی مهار شود، قدمی از ستاره جدا شد و گفت:
_ آره فرهاد بیگناهه، اون آزارش به مورچه هم نمیرسه چه برسه به یه آدم!
romangram.com | @romangram_com