#احساس_آرام_پارت_449

آگاهی؟! خدایا کمکم کن!

مامورین او را به خارج از ماشین هدایت کردند و به داخل ساختمان بردند، وارد راهروی باریکی شدند و وسایل آن، از قبیل بند کفش و کمربند را از او گرفتند و تحویل سرباز دادند، سرباز فرهاد را به انتهای راهرو هدایت کرد، فرهاد پرسید:

_ حالا چی می‌شه؟

سرباز ابتدا با اخم نگاهش کرد، اما چه در چهره‌ی فرهاد بود که دلش را به رحم آورد و قانون‌شکنی کرد؟ چهره‌اش را از هم باز شد:

_ فردا ازت بازجویی می‌کنن بعدش می‌برنت دادگاه

و در آهنی کوچکی را باز کرد و دست پشت فرهاد گذاشت و ادامه داد:

_ تا فردا باید تو بازداشتگاه بمونی

فرهاد داخل رفت و سرباز در را بست، در دل به پوزخند زد، همیشه بازداشتگاه را از قاب سینما یا تلویزیون دیده بود و هرگز تصور نمی‌کرد روزی از نزدیک آن را ببیند. گوشه‌ای نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت، فردا همه چیز مشخص می‌شد، پس باید تا فردا منتظر می‌ماند. سرش را به دیوار سرد و سنگی بازداشتگاه تکیه داد و چشم‌هایش را بست، نمی‌خواست به چیزی فکر کند، اما با یادآوری تصویر شیرین در لحظه‌ی آخر، تمام خاطرات بد و خوب یک‌سال گذشته را در ذهنش ردیف کرد...

تمام لحظات شیرین چندساعت پیش جلوی دیدگانش جان گرفت و قلبش فشرده شد، چرا حالا؟! چرا الان که همه چی درست شده بود باید این اتفاق می‌افتاد؟! چرا بعد از این همه سال که داشت به شیرینش می‌رسید باید راهش دوباره بسته می‌شد؟! آیا حق خوشبخت شدن نداشت؟! گناهش چه بود که باید این گونه تاوان پس می‌داد؟! چشمانش را باز کرد و به سقف سیاه و تاریک بازداشتگاه چشم دوخت ولی چشمانش جز سیاهی سقف چیزی نمی‌دید، در دل به بخت سیاهش لعنت فرستاد که هیچ‌وقت با مراد دلش راه نیامده بود!


romangram.com | @romangram_com