#احساس_آرام_پارت_448

شاهین که می‌دانست خواهرش چقدر لجوج و یک‌دنده است او را همراهی کرد و در دل خدا خدا می‌کرد امشب ختم به خیر شود! دل دختر جوان اما همچون پتک به در و دیوار قلبش می‌کوبید و در خانه‌ی سینه اش آرام و قرار نداشت، تنها آرزویش این بود که همه‌ی این لحظات برایش فقط خوابی کابوس وار باشد نه واقعیتی تلخ که چون طوفانی تمام زندگی‌اش را یک شبه بر باد داد!

***

چشمانش صحنه‌ای را که می‌دید باور نداشت، پیراهن سفید فرهادش به رنگ قرمز خون و دستان بلند و کشیده‌اش اسیر دستبند فولادین نیروی انتظامی بود و دو مامور نیروی انتظامی او را تحت الحفظ همراهی می‌کردند، تمام طول راه را دعا کرده بود که فرهاد صحیح و سالم باشد و اکنون با دیدن این صحنه همچون آواری در خود شکست و فرو ریخت! چه شده بود؟ آن دستبند دور مچ دستانش چه می‌گفت؟ فرهاد و جرم؟ مگر ممکن بود؟! تمام آرزوهای امشبش در عرض چند ساعت نقش بر آب شد و سرنوشت بار دیگر مرد محبوبش را از او گرفت، صحنه‌ها جلوی دیدگانش همچون سریالی ترسناک پخش می‌شدند، هنوز از شوک خروج فرهاد با لباس خونی و دستبند بر دست خارج نشده بود که جسدی کاور پیچ شده را از منزل عمویش خارج کردند، دستش را که مانند چسب به در ماشین چسبیده بود رها کرد و اولین قدم را به سوی نوار زردی که دور تا دور ماشین های پلیس و آمبولانس کشیده شده بود حرکت کرد، فرهاد گویی در این دنیا نبود، اصلا متوجه‌ی اطراف و حضور شیرین نشده بود ولی وقتی صدای شیرین را شنید که به مامور کنار نوار زرد رنگ التماس می‌کند اجازه دهد به آن سوی نوار برود سر چرخاند و با دیدن شیرین که مثل ابر بهار گریه و التماس می‌کرد شکست! فرو ریخت! داغ دلش تازه و به اشک تبدیل شد از چشمانش به آهستگی فرو ریخت، نگاه نمناک دو عاشق به هم گره خورد، پای فرهاد یارای حرکت نداشت انگار که وزنه‌ی صدکیلویی به پایش بسته شده بود، مامور سمت راستش او را به شدت به جلو هول داد ولی چشم فرهاد به سمت معشوقه‌اش بود و سنگین قدم برمی‌داشت، شیرین مات و مبهوت زل زده در چشمان فرهاد به شدت اشک می‌ریخت، حتی اشک‌های لعنتی جلوی دیدگانش را گرفته بودند و اجازه نمی‌دادند به محبوبش خیره شود، تند و تند اشک‌هایش را پاک می‌کرد و بدون برداشتن نگاهش از نگاه فرهاد به مامور التماس می‌کرد اجازه ورود بدهد، فرهاد دستان دستبند زده‌اش را بالا برد و با پشت دست راستش اشک چشم چپش را گرفت تا بهتر شیرینش را ببیند، لب زد:

_ برای چی اومدی شیرین؟

ولی از آن فاصله شیرین متوجه‌ی حرفش نشد، بالاخره مامور با درخواست مکرر شاهین و شیرین اجازه ورود داد و شیرین همچون پرنده‌ای از قفس آزاد شده به سوی فرهاد پر کشید ولی در آخرین لحظه فرهاد را به زور سوار ماشین کردند و به سرعت از محل حادثه دور شدند، شیرین اما نگاهش به چشمان فرهاد بود که از پشت شیشه‌ی ماشین به او خیره شده بود، چشمان نمناک مَردش را برای اولین بار دید، فرهادش اشک می‌ریخت! این یعنی فاجعه‌ای ترسناک رخ داده و شیرین نباید انتظار فرهادش را بکشد، به سمت منزل عمویش چرخید با خروج چندین مامور از منزل با آخرین توانش دوید و وارد حیاط شد، عمو و زن عمویش، پدر و مادرش همگی در آلاچیق نشسته و اشک می‌ریختند، زن عمویش حال مساعدی نداشت و مادرش با گریه مشغول ماساژ دادن کتف و گردن او بود، عمویش خم شده و دست بر پیشانی‌اش گذاشته و پدرش مبهوت دست راستش را روی دهانش قفل کرده بود‌، ترسید قدم جلو بگذارد و آنها خبر از نابودی زندگی‌اش بدهند، با نگاهی خیس زل زده به آلاچیق فقط آرزو داشت همه‌ی این صحنه‌ها یک شوخی بزرگ باشد و تا دقایقی دیگر این شوخی به اتمام برسد، ولی با نگاه خیس عمویش که سرش را بلند کرد و شیرین را پیش رویش دیده و با صدای بلند گریه‌اش سکوت شبانه‌ی حیاط خانه‌اش را شکست، باورش شد که آرزوهایش برآورده نشده مدفون شدند و فرهادش را برای همیشه از دست داده است! با اولین قدمی که به سوی عمویش برداشت پاهایش لرزید، سرش گیج رفت، ناگهان چشمانش سیاهی رفت و نقش بر زمین شد!

***

ماشین پلیس دل سیاه شب را می‌شکافت و فرهاد را با خود می‌برد، فرهاد به سرنوشت نامعلومش می‌اندیشید و اینکه این بلا، ناگهان از کجا روی سرش آوار شد؟ به شکمش و لکه‌های خشک شده‌ی خون نگاه کرد، آه کشید و با خود گفت

کاش اصلا کاری به کارش نداشتم!

بالاخره ماشین پلیس وارد قرارگاه شد، با خواندن سردر قرارگاه فرهاد به خود لرزید:


romangram.com | @romangram_com