#احساس_آرام_پارت_447
داداش؟!... تورو خدا بگو... دقیقا... چی...شده؟!
شاهین سری تکان داد اشکهای خواهرش را با دو دست پاک کرد و جواب داد:
_ به خدا همین رو به من گفتن، گفتن درگیر شده...
شیرین بلند شد و ایستاد و به سرعت به سمت پله ها دوید و در حال بالا رفتن از پله ها گفت:
_ پس میریم اونجا ببینیم چه خبره؟! من اینجا نمیمونم وقتی از فرهاد بیخبرم!
و با آخرین کلمه اش آخرین پله را پشت سر گذاشت و با همان سرعت وارد اتاقش شد، اولین مانتو و روسری را که به دستش رسید پوشید و به سرعت برق برگشت، شاهین و همسرش روبه روی هم ایستاده بودند و پچ پچ میکردند، شیرین گفت:
_چرا معطلی؟! حرکت کن دیگه!
شاهین دستی به موهایش کشید و تا خواست حرفی بزند شیرین گفت:
_ فقط حرکت کن، به جان بابا اگه منو نبری خودم اگه شده پیاده میرم تا اونجا.
romangram.com | @romangram_com