#احساس_آرام_پارت_446
شاهین سرش را پایین انداخت جواب داد:
_گفتم که همه خوبن، نگران نباش آبجی...
شیرین حرف برادرش را قطع کرد و درحالی که به هق هق افتاده بود گفت:
_ پس چرا تو چشمام نگاه نمیکنی؟! چرا صدات میلرزه؟! بگو چیشــــــده؟!
شاهین که از صدای بلند شیرین یکه خورده بود دستاناش را جلوی صورتش بالا گرفت و گفت:
_ هیـــس، بچه خوابه! باشه میگم بهت، ولی قول بده داد و بیداد راه نندازی، هیچ اتفاقی برای کسی نیوفتاده، همه سالمن فقط خونهی عمو دزد اومده و فرهاد باهاش درگیر شده...
دیگر صدایی نشنید عقب عقب رفت و با برخورد به مبل پشت سرش در یک آن روی مبل رها شد، تمام بدنش لمس و بیحس شده بود، باورش نمیشد، فرهاد و درگیری؟! فرهاد صبور و درگیری با دزد؟! برایش غیرقایل باور بود؟! چرا حالا؟! چرا الان که هر دو به عشقشان اعتراف کرده بودند؟! خدایا یعنی چه شده بود؟! یعنی فرهادش مرتکب چه جرمی شده است؟! سؤالاتش با نشستن و زانو زدن شاهین روبه رویش، در مغزش متلاشی شد! بی احساس زل زد به چشمان برادر، لبهای شاهین تکان میخورد ولی شیرین هیچ چیز نمیشنید،گوش هایش خالی بود و بغض گردنش را دو دستی چسبیده بود! حتی توان تکان دادن زبانش را نداشت، با نگاهی مبهوت به برادرش زل زده بود که شاهین مجبور شد با سیلی محکمی او را از عالم خود خارج کند، با سیلی شاهین به خود آمد و به شدت و سوزناک گریست، شاهین کنار خواهرش نشست و او را محکم به آغوش کشید:
_چیزی نیست خواهر کوچولوی من، چیزی نیست! نگران نباش همه چی درست میشه!
شیرین سرش را از آغوش برادر بیرون کشید و با چشمان زیبای اشکیاش زل زد در نگاه غمگین برادر، انگار میدانست که حتی برادرش به حرف خودش اعتماد ندارد! با لکنت و هق هق گفت:
romangram.com | @romangram_com