#احساس_آرام_پارت_445
***
با صدای عصبی شاهین به سرعت از پله ها پایین آمد، ساعتی بود که عروس کشان به اتمام رسیده بود و با غیبت پدر و مادرشان که معلوم نبود کجا گیر کرده بودند، شاهین عروس و داماد را دست به دست کرد و راهی منزل بخت کرد، شروین که از حضور و غیبت پدر و مادرش ناراحت بود با پدرش تماس گرفت و آقا سعید پسرش را آرام کرد و گفت که پشت چراغ قرمز و ترافیک سنگینی گیر کرده اند و عروساش را منتظر نگذارد و برایش آرزوی خوشبختی کرد، شروین که توجیه شده بود در میان هلهلهی جوانان راهی منزلش شد! و اکنون شاهین داشت با تلفن صحبت میکرد و صدای فریادش نگرانش کرده بود، به سرعت خود را به برادر رساند و با نگرانی چشم به دهان او دوخت، ولی شاهین چرخید و نگاهش را از خواهرش پنهان ساخت، شیرین که دلش به شدت شور میزد نگاهش را به زن برادرش که او هم با نگرانی چشم به شیرین دوخته بود انداخت، ولی او هم نگاهش را پنهان ساخت، دوباره رفت و روبه روی برادرش ایستاد، شاهین هنوز داشت حرف میزد ولی معلوم نبود که در مورد چه چیزی صحبت میکرد و با بله، باشه، نه نمیگم به شخص مخاطبش جواب میداد، وقتی تلفن را قطع کرد دستش را درون موهایش فرو برد و پوف بلندی کشید، شیرین با نگرانی زبان باز کرد:
_ شاهین چیشده؟! مامان و بابا چرا هنوز نیومدن؟ دلم شور میزنه؟!
شاهین سرش را چرخاند و جوابی به نگرانی خواهرش نداد، شیرین دستانش را دور بازوی برادر پیچید و او را وادار کرد به سمتش بچرخد، شاهین نگاهش را میدزدید و حرفی نمیزد و همین شیرین را نگرانتر میکرد، با بغض و نگرانی ادامه داد:
_داداش نصف جون شدم، بگو چیشده؟! اگه نگی بهخدا همین نصف شب به خیابون میزنم...
شاهین دستانش را بالا آورد و صورت خواهرش را قاب گرفت با دلسوزی به چشمان شیرین چشم دوخت و با صدای آرام و مرتعشی که برای خودش هم عجیب بود گفت:
_ نگران نباش آبجی کوچولو، چیزی نیست! مامان اینا خونهی عمو هستن، یکی دوساعت دیگه میان، هیچ اتفاقی نیوفتاده، فقط حال زن عمو یکم بهم خورده بردنش درمونگاه و الانم خونهان.
شیرین با شنیدن نام عمو و زن عمویش به دلش هری ریخت، احساس بدی داشت و میدانست برادرش همهی واقعیت را به او نگفته است، قطره اشکی از چشماش چکید و با دلهره پرسید:
_تو رو خدا داداش راستش رو بگو! چیشده؟! زن عمو اینا خوبن؟! فرهاد خوبه؟!
romangram.com | @romangram_com