#احساس_آرام_پارت_444
فرهاد در حالی که چند قدم به عقب برمیداشت، چشمهایش را محکم بست و باز کرد لبخند مهربانی به شیرین زد که چشمان مشکیاش هم برق زد، شیرین هم متقابلا لبخند دندان نمایی زد و دستش را برای خداحافظی از او در هوا تکان داد. فرهاد به او پشت کرد تا زودتر از آنجا دور شود قبل از اینکه پشیمان شود، هنوز چند قدمی طی نکرده بود که مچ پایش پیچ خورد و نزدیک بود که نقش زمین شود ولی با حالتی سکندری تعادل خود را حفظ کرد، صدای خندهی شیرین نگاهش را به عقب کشید، از خندهی شیرینش لبهایش به خنده باز شد و سرش را به نشانهی تاسف برای خود تکان داد و دستش را بلند کرد و سپس بوسهای بر کف دستش نشاند و آن را به طرف شیرین پرتاب کرد. شیرین که از این عمل فرهاد حسابی خجالت کشیده بود سرش را پایین انداخت و لحظاتی بعد که سرش را بلند کرد فرهاد از مقابل دیدگانش محو شده بود. نفس عمیقی از آسودگی خیال کشید، قلبش اما از هیجان تند میتپید و دلش بیقرار بود، دستش را روی سینهاش گذاشت و در حالی که قلبش را مخاطب قرار میداد با خود گفت:
آروم بگیر، آروم بگیر! همه چیز تموم شد، دیگه تا آخر عمر فرهاد مال خودته، فقط یک شب دیگه طاقت بیار
اما...
فرهاد سوار بر ماشین، خود را به خانه رساند. هوای لطیف نوروزی و خلوتی خیابانها او را به وجد آورد، ماشین را داخل خانه هدایت کرد و خواست وارد شود که منصرف شد، آنقدر هیجان داشت که نمیتوانست در خانه آرام بگیرد، بنابراین راه خیابان را در پیش گرفت تا هیجانات درونی خود را با پیادهروی خالی کند.
دست در جیب شلوارش، سرش را بالا گرفته بود و اجازه میداد تا نسیم خنک بهاری پوست صورتش را نوازش کند و از التهاب درونیاش بکاهد. میرفت و میرفت، مقصدش معلوم نبود، میرفت تا شادیاش را در دل خیابانهای خلوت شهر فریاد کند، سر به آسمان بلند و صدایش را آزاد کرد:
ای خدا شکرت، چقدر منتظر یه همچین روزی بودم
چرا هرچه میرفت اندکی از هیجانش کم نمیشد؟ تا فردا شب دوام میآورد؟! نمیدانست چقدر از زمان گذشته؟ به مچ دستش نگاه کرد و آه از نهادش برآمد، کلا فراموش کرده بود که ساعتش را به دستش ببندد. گوشیاش را هم لازم نمیدید که در عروسی همراه خود بیاورد. با خود فکر میکرد که تا حالا باید پدر و مادرش آمده باشند، باید امشب به پدر و مادرش میگفت که در این سالها شیرین هم او را دوست داشته، باید میگفت دیگر نمیخواهد بدون شیرینش حتی لحظهای زندگی کند. با قدمهای تند مسیر رفته را بازگشت، چرا اینقدر راه طولانی شده بود؟ مگر چقدر رفته بود که حالا هرچه میرفت، نمیرسید؟!
به نظرش ساعتها گذشت تا به خانه رسید، کلید را در قفل چرخاند و وارد شد، چراغها خاموش و هنوز پدر و مادرش برنگشته بودند، بدون روشن کردن چراغ کتش را از تن خارج کرد و روی دست انداخت، دست پیش برد و چراغ را روشن کرد، داشت دکمهی آستینش را باز میکرد که از گوشهی چشم سایهی جسمی بزرگ را دید، سرش را برگرداند که...
romangram.com | @romangram_com