#احساس_آرام_پارت_443

سرش را بالا گرفت و ادامه داد:

_ مطمئن باش اونم دوستت داره، شاید پشیمون بود و متوجه‌ی اشتباهش شده، ولی جرات ابرازش رو نداشته، بهش فرصت بده تا جبران کنه

فرهاد دستش را در موهایش فرو برد و تند تند پلک می‌زد، آنچه را که می‌شنید باور نداشت، از جا بلند شد، لحظه‌ای بعد اما دوباره روی صندلی نشست. می‌توانست این حرف‌ها را بشنود و شیرینش را در آغوش نگیرد؟ می‌توانست حالا که فهمید شیرین هم او را دوست دارد، تاب بیاورد و او را غرق بوسه نکند؟ می‌توانست اعتراف عاشقانه‌ی شیرینش را بشنود و عکس العملی نشان ندهد؟! آتش و التهاب درونش را چگونه خاموش می‌کرد؟ نام شیرین را لب زد، اما از آنچه در ادامه می‌خواست بگوید پشیمان شد، فقط دوباره از جا بلند شد:

_ به مامان و بابام بگو من رفتم خونه

شیرین متعجب سرش را بالا گرفت و به فرهاد نگریست، لبخند فرهاد دلش را گرم کرد، فرهاد دستش را روی گونه‌ی شیرین گذاشت و انگشت شست‌اش را روی گونه اش به آرامی حرکت داد:

_ عاشقتم شیرین، دیگه نمی‌ذارم حتی یک لحظه ازم جدا بشی، بهم حق بده نتونم بمونم، هیجان داره دیوونه‌ام می‌کنه، الان می‌رم! ولی فردا شب با پدر و ‌مادرم میام و تو برای همیشه مال خودم می‌کنم

سپس دست شیرین را گرفت و بوسه‌ای بر پشت دستش نشاند و به سرعت آن‌جا را ترک کرد. اما چه کسی می‌دانست تا ساعتی بعد پلیس و ماشین پزشکی قانونی در انتظار فرهاد است؟!

***

(ساخته و تهیه شده توسط انجمن نویسا www.nevisadl.com )


romangram.com | @romangram_com