#احساس_آرام_پارت_442

_ تو هم دنبال ماشین عروس میای دیگه؟!

فرهاد با لبخندی محو به شیرین زل زد:

_ ترجیح می‌دم دنبال عروس خودم برم

شیرین متعجب به چشمان فرهاد چشم دوخت:

_ خب، عروست کجاست؟

فرهاد به صندلی تکیه داد با همان نگاه خیره‌اش جواب داد:

_ یه زمانی عروسم همه‌ی عشقم بود، بعد من رو نخواست و من هم ازش دور شدم، دست تقدیر اون رو کنارم آورد ولی من اذیتش کردم و ازش انتقام گرفتم، انتقام دل شکسته‌ام رو، ولی باز هم خودم قربانی شدم! دوباره ازم دور شد، رفت... اما عشقش از خاطرم هنوز پاک نشد

شیرین هاج و واج به فرهاد نگاه می‌کرد، لحظه‌ای بعد به خود آمد،باورش نمی‌شد که فرهاد این‌بار مستقیما به عشقش اعتراف کرده باشد‌ آنقد ناگهانی این اعتراف شیرین را به زبان آورد که زبان دختر جوان بند آمده بود، گونه‌هایش از شدت شرم سرخ شده بودند به زحمت و با سری که به زیر انداخته بود در جوابش متقابلا گفت:

_ شاید عشقت هم عاشقت بود، ولی غرورش نذاشت که بهت نشون بده، شاید می‌ترسید اعتراف کنه و نتیجه‌اش خیلی بدتر از دلِ شکسته‌ی تو بشه، شاید می‌ترسید با اعترافش تو رو برای همیشه از دست بده، مطمئن باش...


romangram.com | @romangram_com