#احساس_آرام_پارت_439
فرهاد در حالی که قاشقی غذا به دهان سلاله میگذاشت سرش را به سمت شیرین چرخاند و با نگاهی مهربان جواب داد:
_تو شامت رو بخور، خودم میدم
شیرین زیر نگاه مهربان و سنگین فرهاد طاقت نیاورد و سرش را پایین انداخت و دیگر اصرار نکرد، شامشان در محیطی بسیار صمیمی و شاد و با بازیگوشیهای سلاله و فرهاد و خندههای آرام شیرین به اتمام رسید.
_بذار دور دهنت رو پاک کنم دختر شیطون
سلاله خندید و لبش را به سمت فرهاد گرفت و غنچه کرد، فرهاد خنده بلندی کرد و گفت:
_درست مثل عمهات شیطونی پدرسوخته، وای به حال اون شوهرت
شیرین خجالت زده نگاهش کرد و لبخندی محو روی لبانش نشست. سلاله جواب داد:
_ منم مثل عمه خوشگلم عمو؟!
فرهاد نگاهی به صورت خجالت زدهی شیرین انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com