#احساس_آرام_پارت_438
_ خواهش میکنم، اگر دوست نداری میتونم برم برات عوض کنم...
شیرین عجولانه گفت:
_نه ممنون خیلی خوبه
فرهاد زل زده به چهره مهتابگون شیرینش حتی لحظهای پلک نمیزد، با صدای سلاله تکانی خورد و نگاهش کرد:
_ عمو من گشنمه
به خود آمد و سلاله را به طرف خود کشید:
_چشم عمو، الان کمکت میکنم شامت رو بخوری
شیرین دخالت کرد و دست پیش برد:
_بذار بیاد پیش من، شامش رو بهش میدم
romangram.com | @romangram_com