#احساس_آرام_پارت_437

شیرین نیم نگاهی به فرهاد انداخت و جواب داد:

_عمه جون گشنه ام نبود! وگرنه خودم برمی‌داشتم

فرهاد بشقاب در دستش را روی میز گذاشت و صندلی را عقب کشید و نشست، سلاله بشقاب را رو به عمه‌اش گرفت و روی پای فرهاد جا خوش کرد، شیرین دلش نیامد دست برادرزاده شیرینش را رد کند و با گرفتن بشقاب غذا از دستان کوچکش لبخندی مهربان به رویش پاشید، فرهاد سلاله را بیشتر به خود چسباند و با نگاهی شیطنت آمیز به چشمان شیرین کنار گوشش دخترک گفت:

_ عمو به عمه ات بگو که خودت براش غذا کشیدی و کسی کمکت نکرده و همه‌اش رو با خیالت راحت بخوره

به روی شیرین که خیره‌اش بود با شیطنت لبخند زد، سلاله خندید و گفت:

_آره عمه همه‌اش رو خودم کشیدم

و دستش را روی لبش گذاشت و ریز ریز خندید. فرهاد هم هم‌پای سلاله ریز خندید، شیرین نگاهی به بشقابش انداخت، با دیدن بشقاب خنده‌اش گرفت و با خود گفت بله کاملا مشخصه که این غذا را یک بچه کشیده، در هم برهم و نامنظم با این حال خنده ای کرد و گفت:

_دستای کوچولوت درد نکنه عشق عمه، حالا که تو زحمت کشیدی همه‌اش رو می‌خورم

فرهاد صاف نشست و با نگاهی جدی به شیرین زل زد، دلش می‌خواست به شیرین بگوید عشق تو فقط منم! شیرینم به کسی جز من نگو عشقم! حتی به سلاله‌ی کوچک ولی لب فرو بست و به نگاهش ادامه داد و سکوت کرد، شیرین سنگینی نگاهش را دریافت و نگاه‌شان در هم گره خورد، ثانیه‌ای بعد طاقت نیاورد و نگاهش را به بشقابش کشاند و زیر لب تشکر کرد، فرهاد نفس عمیق و بی صدایی کشید و گفت:


romangram.com | @romangram_com